![]() |
![]() |
|
| عملیات خیبر _ طلائیه _ هورالعظیم _ جزیره مجنون |
|
شهدا كليدداران كعبه شيدايی هستند و كعبه شيدايی كربلاست
با من سخن بگو دوکوهه...
اگر بپرسی دوكوهه كجاست چه جوابی بدهيم؟ بگوييم دوكوهه پادگانی است در نزديكی انديمشك كه بسيجی ها را در خود جای می داد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نمی پرسيدی كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به اين سؤال بدين سادگی ها ممكن نيست. كاش تو خود در دوكوهه زيسته بودی كه ديگر نيازی به اين سوال نبود، اگر آنچنان بود، شايد تو هم امروز با ما به دوكوهه می آمدی؛ ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحويل سال. كه در آنها زيسته اند ـ و چه خوب گفته اند دوكوهه پادگانی است در نزديكی انديمشك كه سالهای سال با شهدا زيسته است، با بسيجی ها، و همه سر مطلب در همين جاست. با زمين هايی آسفالته، خشك و كم دار و درخت، ساختمانهای معمولی، كوتاه و بلند، و تيرك هايی كه برآن پرچم نصب كرده اند. اما دو كوهه سالها با شهدا زيسته است. با بسيجی ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه، دوكوهه مغموم است، اما اشتباه نكنيد! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسيجی ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه ای است كه در آن كرامات باطنی انسانها بروز می يابند. از آن بيرون نمی ريزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده اند و حتی برای سلامی هم نمی ايستند. بی رحمانه می گذرند، اما شهدا انسی دارند با دوكوهه كه مپرس با ذره ذره خاكش، با زمينش، با ديوارهايش، با ساختمانهايش، با همه آنچه در چشم ما هيچ نمی آيد می گويی نه؟ از حوض رو به روی حسينيه حاج همت باز پرس كه همه شهدای دوكوهه با آب آن وضو ساخته اند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايی هست كه به ياد شهدا روييده اند اما الفت شهدا با اين حوض نه فكر كنی كه به سبب تابلوهاست! من چه بگويم؟ اينها سخنانی نيست كه بتوان گفت تو خودت بايد دريابی و اگر نه ديگر چه جای سخن؟ زمين صبحگاه نيز هنوز در جستجوی رازداران خويش است. اگر زبان خاك را بدانی، توجه اش را در فراق آنها خواهی شنيد، هر چند او همه لحظات آنچه را كه ديده است و شنيده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی شهيد گلستانی را گاه خواندن دعای صبحگاه : اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحين .... نهرهای رحمات خاص حق جاری می شد و باغهايی از اشجار بهشتی لا اله الا الله می روييد و زمين صبحگاه بقعه ای می شد از بقاع رضوان. آنان كه در دوكوهه زيسته اند طراوت اين جنات را در جان خويش آزموده اند و هنوز از سكران چهار نهر آب و عسل و شير و شراب سرمستند. جا دارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زيارتگاه عشاقی كه از قافله شهداء جا مانده اند. ای قدمگاه بسيجی ها، ای قدمگاه عاشق ترين عاشقان، تو خوب می دانی كه چه سايه بلندی را از كف داده ای. بوسه های تو بر قدم هايی می نشسته است كه استوارتر از عزم آنان را زمين به ياد ندارد. يادهايت را در خود تجديد كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نيز از اين روزها بگذرد تو را با اين نام بشناسند كه قدمگاه بسيجيان بوده ای، شب را به ياد بياور كه انيس عشاق است؛ آن شب را، بعد از عمليات والفجر يك. و خاك زمين تو سجده گاه ياران خمينی شد؟ و حال چه می كنی، در فراق پيشانی هايشان كه سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟ باز هم خود را به حبل دعای شهدا بياويزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. می دانم كه چه می كشی دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شايد هم ميليونها سال. اما از آن روز كه انسان بر اين خاك زيسته است، آيا جزء اصحاب عاشورايی سيدالشهداء كسی را می شناسی كه بهتر از شهدای ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده ای كه سزاوار كرامتی اين همه گشته ای كه سجده گاه ياران خمينی باشی؟ چه پيوندی است ميان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زيسته است، تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده ای؟ اشك كدام عزدار حسينی بر تو چكيده است؟ چه كرده ای دوكوهه؟ با من سخن بگو... ما كه می دانيم ، زمان، بستر جاری عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامی آنچه در زمان حدوث می يابد باقی است. پس، از حسينيه حاج همت بخواه كه مهر سكوت از لب برگيرد و با ما سخن بگويد. اينجا حرم راز است و پاسداران حريم آن، شهدايند؛ شهدايی كه در آن نماز شب اقامه كرده اند و با خدا راز و نياز گفته اند؛ شهدايی كه در حسينيه چشم بر جهان غيب گشوده اند؛ شهدايی كه همسفران عرشی امام بوده اند و اكنون ميزبان او هستند . عمق وجود من با اين سكوت رازآميز آشناست؛ سكوت كه در باطن، هزارها فرياد دارد. من هرگز اجازه نمی دهم كه صدای حاج همت در درونم گم شود. اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح كرده است. بايد اخلاص داشته باشيم ، و برای اينكه ما اخلاص داشته باشيم، سرمايه می خواد كه از همه چيزمون بگذريم ، و برای اينكه از همه چيزمون بگذريم، بايد شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چيزمون با خدا باشه، اين قدر پاك باشيم كه خدا كلا از ما راضی باشه، قدم برمی داريم، براي رضای خدا. قلم برمی داريم روی كاغذ ، برای رضای خدا، حرف می زنيم، برای رضای خدا ، شعار می دهيم، برای رضای خدا، می جنگيم. برای رضای خدا ، همه چی، همه چی، همه چی خاص خدا باشه، كه اگر شد، پيروزی درش هست، چه بكشيم چه كشته بشيم، اگه اينچنين بشيم پيروزيم و هيچ ناراحتي نداريم و شكست معنا نداره برای ما. چه بكشيم چه كشته بشيم پيروزيم اگه اينچنين باشيم، و خدا غضب خواهد كرد اگر خدای نكرده، يك ذره و يك جور هوای نفس در فرمانده گردان و گروهان و دسته و يا خدای نكرده در افراد بسيج ما پيدا بشه و ما حس كنيم كه امكانات مادی و اين جنگ افزارها و اين آلات، اينها می تونه كمك كنه به ما. نه عزيزان، نصرت دست خداست.» در سوگ شهادت او بشنوی. « همت واقعا برای ما يك فرمانده بود و برای ما مولا بود، همت عزيزی بود كه از ميان ما هجرت كرد و به ديار عاشقان پيوست. همت عاشق بود و همراه با ياران خود به ديار عاشقان رو آورد.» حسينيه حاج همت قلب دوكوهه بوده است. حيات دوكوهه از اين جا آغاز می شد و به همين جا بازمی گشت . وقتی انسان عزادار است، قلب بيش از همه در رنج است و اصلا رنج بردن را همه وجود از قلب می آموزند. دوكوهه قطعه ای از خاك كربلاست. اما در اين ميان، حسينيه را قدری ديگر است. كسی می گفت: كاش حسينيه را زبانی بود تا با ما بگويد از آن سری كه ميان او و كربلاست . گفتم: حسينيه را آن زبان هست، كو محرم اسرار؟ هر كه می خواهد ما را بشناسد داستان كربلا را بخواند، اگر چه خواندن داستان را سودی نيست اگر دل كربلايی نباشد چه بگوييم در جواب اينكه حسين كيست و كربلا كدام است؟ چه بگوييم در جواب اينكه چرا داستان كربلا كهنه نمی شود؟ از باب استعاره نيست اگر عاشورا را قلب تاريخ گفته اند، زمان هر سال در محرم تجديد می شود و حيات انسان هر بار در سيدالشهدا، نه اين حيات دنيايی كه جانوران نيز از آن برخوردارند؛ حياتی كه در خور انسان است. حيات طيبه، حياتی آن سان كه امام داشت، زيستنی آن سان كه امام زيست. حسينيه شهداء نيز اكنون در جستجوی گم كرده خويش است. او امام را نديد، اما ياران امام را ديد و از آنان بوی خمينی را شنيد، از آنان كه در حقيقت خمينی فانی شدند و از اين طريق، بقايشان نيز به بقای او پيوند خورد. دوكوهه خاك و آب و در و ديوار هايش، همه وجودش با اين حضور آن همه انس داشته است كه اكنون در اين روزهای تنهايی، جايی مغموم تر از آن نمی يابی. دوكوهه مغموم است و درانتظار قيامت، دلش برای شهدا تنگ شده است. برای بسيجی ها همين جا بود، در همين ميدان رو به روی ساختمان گردان مالك، از همین جا بود كه خون حيات يك بار ديگر در رگ های زمين و زمان می دويد، همين جا بود كه عاشورا تكرار می شد. اما اين بار امام حسين غريب و تنها نبود؛ خمينی بود، ياران خميني هم بودند، همين جا بود كه عاشورا تكرار می شد، اما اين بار ديگر امام حسين به شهادت نمی رسيد؛ بسيجی ها بودند، فداييان امام، گردان گردان، لشگر لشگر، جواد صراف و اسماعيل زاده هم بودند. باقی شهدا را نمی شناسم، تو بگو، هر جا كه هستی، هر شهيدی كه مي بينی نام ببر و به فرزندانت بگو كه چهره او را به خاطر بسپارند تا علم خمينی بر زمين نماند ، علم خمينی برزمين نمی ماند؛ مگر ما مرده ايم؟ امسال عيد هم گروهی از بچه ها آمده اند تا دوكوهه از غصه دق نكند. « ... تو را دوست دارم ای دوكوهه، تو را دوست دارم كه بوی بهشت می دهی، تو را دوست دارم كه دامنت برای يك بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم كه به بودنم هستی دادی، تو را دوست دارم كه تو با حسينم آشنا كردی ، تو را دوست دارم كه زندگی را تو برايم تفسير كردی.» اين همه مغموم مباش دوكوهه، امام رفت، اما راه او باقی است، دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند و نام تو و خاك تو و پرچم هايت، مظهر عدالت خواهی شوند. دوكوهه، آيا دوست داری كه پادگان ياران امام مهدی «عج» باشی؟ پس منتظر باش... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:25 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عملیات خیبر طلائیه جزیره مجنون
|