![]() |
![]() |
|
| عملیات خیبر _ طلائیه _ هورالعظیم _ جزیره مجنون |
|
بسم الله الرحمن الرحیم انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین همانا که من روی به سوی آفریدگاری برگرداندم که آسمانها و زمین را یکتاپرست آفریده است و من از شرک ورزندگان نیستم.
اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی.
به نام الله آفریننده تمامی مخلوقات برحسب نظم و انسجام و ارتباط مشخص و به نام محمد(ص) آورنده و تکمیل کننده تکمیل ترین و بنیادی ترین دین در طول تمام تاریخ از آدم تا به آخر یعنی اسلام عزیز و به نام علی(ع) مظهر جوانمردی و اخلاص و کرم و نمونه و سنبل دین اسلام
و به نام حسین(ع) سراینده بحق ندای آزادی و آزادمردی و به نام یگانه منجی عالم بشریت مهدی موعود(ع) روحی له الفداء و به نام نامی نائب برحقش حسین زمان دنباله رو واقعی خط خونین شهدای کربلا خمینی روح الله. در این لحظات حساس که اسلام عزیز از طرف ابرجنایتکاران جهان در معرض خطر قرار گرفته است در زمانی که هر روز به بهانه های واهی و پوچ مظلومین و مستضعفین از طرف ابرقدرتها مورد هجوم قرار میگیرند و در زمانی که از یکسو روزانه صدها نفر از گرسنگی در معرض خطر مرگ قرار گرفته و از سوی دیگر شاهان و ظالمان برای انتخاب غذای مورد علاقه متوسل به استخاره میشوند و در زمانی که ظلم و استبداد بیداد میکند و ... ساکت نشستن جایز نیست و انتظار برای وقوع معجزه ای جهت نابودی ظلم خیلی خام است. آری بایستی ساکت ننشست و باید به داد محرومین و مستضعفان و یاری اسلام عزیز شتافت. آیا در زمانی که صدام کافر مردم مستضعف و بی پناه کشورمان را با موشکهای چندمتری مورد حمله قرار میدهد و ما را هر روز تحت ظلم و استبداد خود قرار میدهد و دست به تهدیدهای گوناگون میزند ساکت ماندن جایز است؟ مگر نه اینست که ما خود را پیرو شهیدان کربلا و حسین بن علی علیه السلام میدانیم پس چرا سخن لا اری الموت الا السعاده او را نشنیده گرفته و تن به ظلم و جور دهیم. من نیز با مختصر آگاهی که در این مورد داشتم و میخواستم باری از دوش انقلاب اسلامی برداشته باشم راه خود را انتخاب نمودم و امیدوارم خداوند نیز این تحفه ناقابل مرا به درگاهش بپذیرد و صدام کافر بداند که نه با محاصره اقتصادی و نه با حملات پی در پی به شهرها و نه با تهدیدات مکرر خود و نه با موشکهای چندمتری خود و نه با کمک و یاری گرفتن از اربابان و دوستان خود نمیتواند ذره ای در روحیه و عزم راسخ ما خدشه وارد سازد. این مسئله را هم نباید از نظر دور داشت که اسلام به ما احتیاجی ندارد و خداوند متعال به ما احتیاجی ندارد و اسلام هیچگاه بی یار و یاور نمیماند و این ما هستیم که محتاج خداوند و پیامبر اسلام هستیم. زیرا اگر بخواهیم در جهان آخرت عنایتی بر ما شود باید با دستی پر در محضر عدالت حاضر شویم باید در راه خدا جهاد کنیم که به فرموده مولای متقیان جهاد دری از درهای بهشت است که به روی بندگان خاص خدا باز میشود و این کوچکترین کاری است که میتوانیم در این زمینه انجام دهیم و اگر خدا قبول کند در عوض اجر و مزد اخروی برای ما در نظر گیرد "فمن یعمل مثقال ذره خیر یره" مادر عزیز و مهربانم که هیچگاه نتوانستم قدر زحمات شبانه روزیت را بدانم و میدانم اگر بخواهم در قیامت سرفراز باشم باید شما مرا تائید کنید زیرا هیچگاه فرزند خوبی برای شما نبودم. شما خیلی دوست داشتید که من به دانشگاه بروم ولی من موفق نشدم اما با سعی و کوشش فراوان در دانشگاه جبهه پذیرفته شدم و با توفیق خداوند متعال رتبه خوبی هم بدست آوردم. امیدوارم همانقدر که از رفتن من به دانشگاه خوشحال میشدید الآن هم که فارغ التحصیل شده ام خوشحال باشید. من از این بابت هم سرفرازم که پدری کاملا در خط اسلام و انقلاب دارم و از زحمات شما با زبان قاصر و کلام ناقص نمیتوانم تشکر کنم. انشاالله که بعد از رفتن من بیش از پیش حافظ اسلام و انقلاب و قرآن باشید و با منافقین و مشرکین به صورتی قاطع برخورد کنید. خواهرانم که هریک با حجاب و نجابت خود مایه افتخار من و خانواده هستید راهی همچون راه زینب علیها السلام در پیش گیرید و همیشه خود را برای مصیبتهای بزرگتر آماده سازید زیرا نهال انقلاب اسلامی تشنه خون شهیدان است و وظیفه ما مسلمانان است که آنرا سیراب سازیم. عزیزانم سعی کنید در تربیت فرزندانتان دقت فراوان بخرج دهید. از برادر کوچکم میخواهم که مرا ببخشد که خیلی باعث ناراحتیش میشدم و باز میخواهم که در پی درس و تعلیمات اسلامی باشد. عزیزانم همه شما سختی و مصیبت دیده اید و انشاءا... در رفتن من نیز بردبار و صبور باشید که خداوند کسانی را که در برخورد با سختیها و مصائب بردبار هستند بشارت میدهد: و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات فبشرالصابرین. امیدوارم مرا حلال کنید و همیشه مصداق گویندگان انا لله و انا الیه راجعون باشید. دانش آموزان عزیز و برادران کوچک من بدانید که اهمیت درس خواندن و تعلیم کمتر از رفتن به جبهه و فعالیت در سنگر رزم با دشمنان دین و قرآن نیست زیرا با داشتن فرهنگی کاملا اسلامی میتوانیم سد محکمی در برابر دشمنان اسلام برپا کنیم. عزیزانم به نماز(مخصوصا جماعت) بیشتر اهمیت بدهید و با قرآن بیشتر آشنایی پیدا کنید و برای قرآن احترام خاصی قائل شوید زیرا که قران کتاب سعادت و دستور زندگی راستین و کتاب سیاست و هدایت میباشد. من طی این مدت درسهای زیادی از شما برادران کوچک فراگرفتم و از این بابت افتخار میکنم. امیدوارم مرا حلال کرده و از من راضی باشید.
دوست دارم اگر جنازه ام را نیافتید که هیچ ولی اگر جنازه ام به دستتان رسید به پیروی از علامه مجلسی در ورقی از ۴۰ نفر مسلمان با ایمان در مورد اینکه من شخصی با ایمان و مسلمان بوده ام امضاء بگیرید و در کفنم بگذارید این کار را به برادر عزیزم حسن گندمکار واگذار میکنم. دفترچه ای دارم به نام دفترچه هجرت که آنرا به همراه چند عکس که در آلبوم خودم هست به دوستم محسن شعبانی بدهید تا بیادگار از من داشته باشد. دفترچه دیگری به نام دفترچه شهادت دارم که به برادر و دوست عزیزم مجتبی خداداد بدهید تا اگر مایل بود از آن استفاده کند. یکماه نماز و روزه قضا دارم که یا برایم بخوانید و یا بدهید تا شخص دیگری برایم بخواند. خواهر بزرگم! از من نواری خواسته بودید که از صدای خودم پر شده باشد این نوار بین نوارهای خودم میباشد. امیدوارم از من راضی باشید. لباسهای ورزشی مرا به برادرم اکبر بدهید و به او و تمامی دوستان ورزشکارم از قول من بگوئید که سعی کنند ورزشهایشان هم برای خدا باشد و به عنوان مسئله مهمی در ذهنشان تداعی نشود زیرا به قول معروف ورزش هدف نهائی ما نیست و هدف اصلی ما رسیدن به آرمانهای الهی و اسلامی است. همیشه به یاد خدا باشید که خدا هم در عوض شما را یاری میکند. دیگر عرضی ندارم جز اینکه دعا برای پیروزی اسلام و رهبر عزیز و رزمندگان اسلام را فراموش نکنید. از همه شما التماس دعا دارم. میروم مادر که اینک کربلا میخواندم از دیار دور یار آشنا میخواندم خداحافظ امام و رزمندگان مجتبی محمدی دارانی اندیمشک ـ پادگان دوکوهه ۳۰/۱۱/۱۳۶۲ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:43 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
به گمانِ من هيچ كدام اين سه عبارت، تفاوتِ جدي با يكديگر ندارند و موضوع متفاوتي را تحديد نميكنند. هر كدام بازهاي زماني را نمايان ميكنند. اولي مربوط است به سالهاي پاياني جنگ؛ هشت سالِ اول. دومي هشت سالِ دوم، و سومي هشت سالِ سوم... جنگ را تغيير داديم به دفاعِ مقدس چون خواستيم مرزبندي كنيم با آنها كه ظاهر جنگ را مراد گرفته بودند. دفاع را تغيير داديم به پايداري تا باز مرزبندي كنيم با آنها كه از اعتدال در توصيف خارج شده بودند. پايداري را تغيير خواهيم داد به... لازم به توضيح نيست كه معمولا دورهي مديريتهاي دولتي در ايران هشت ساله است. *** دري به تختهاي خورده بود و رفيقي از رفقاي قديميام در اروپا شده بود استادِ دانشگاه. در بسياري موارد، اختلافِ سليقه و بل اختلافِ عقيده داشتيم. براي همين هم تماسمان محدود بود به هر از گاهي چند نامهي الكترونيكي و گاهي اوقات كارت پستالي. جنگِ سي و سه روزهي لبنان تازه تمام شده بود كه يكهو تلفن زنگ زد. همان رفيق پشتِ خط بود و سلام نگفته شروع كرد به گفتنِ طيبات! "رسانههاي ايران پس چه كار ميكنند؟ مسوولانِ فرهنگيتان كجا هستند؟ برنامههاي صدورِ انقلاب به كجا كشيد؟..." وقتي "به من چه"ي سرد مرا شنيد، دوباره فرياد كشيد كه: "اصلا خودِ تو پس چهكارهاي؟!" آرامتر شديم و او ادامه داد كه: "همين امروز رئيسِ دانشكده –يك اروپايي كه نه مدرس علوم سياسي است و نه علاقهاي به سياست دارد- با دو عكسِ پرينت شده واردِ دفتر من شد. عكسها را گرفت جلو صورت من و گفت اين دو نفر، هر دو ريش دارند، هر دو چيزي دورِ سرشان پيچيدهاند، هر دو هر حرفشان تيترِ يك رسانهها است، هر دو مسلمان هستند، اما به نظر من با هم تفاوت دارند... تو كه ايراني هستي بگو تفاوتشان چيست؟!" رفيقِ من ميگفت كه خفقان گرفته بودم و نميدانستم چه جوابي بايد بدهم به رئيسِ دانشكده. و بعد باز فرياد ميكشيد كه پس شما چهكاره هستيد؟ چه كسي بايد اين تفاوت را به دنيايي كه اين همه سوال دارد نشان دهد؟ دو تصوير، يكي تصوير سيدحسن نصرالله بود و ديگري تصويرِ بن لادن.. *** ادبياتِ جنگ، ادبياتِ دفاعِ مقدس، ادبيات پايداري، و هر نامِ ديگري، بايستي بتواند سوالاتي واقعي از اين جنس را براي مخاطب –چه ايراني و چه جهاني- پاسخ دهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:39 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
اگر جنگ ما نيز از زمره جنگهايى بود كه در اين قرون اخير در كره زمين رخ داده است، بنده خود از نخستين كسانى بودم كه از نظر گاهى مخالف با جنگ فيلم مىساختم. شهيد سيد مرتضى آوينى سينماي دفاع مقدس را نبايد با سينماي جنگ يكسان دانست، سينماي جنگ ملزومات و ساختارها و غالب هاي خاص خودش را دارد كه سينماي شكل گرفته با عنوان سينماي دفاع مقدس هيچ يك از آنان را نمي پذيرد. سينماي دفاع مقدس را ميتوان مطمئنا منحصر به جنگ تحميلي ايران و عراق دانست چرا که سينماي شكل گرفته پيرامون مساله دفاع مقدس برگرفته از همين واقيت جنگ تحميلي است. نماد سینمای ملی و فیلمسازی ایرانی و وجود نماد و نشانه های هویتی ملی – مذهبی در ژانر دفاع مقدس بسيار واضح تر و نمايان تر از ديگر ژانر هاي كار شده در سينماي ايران است و همچنين نقطه آغاز شکل گیری و شروع خلاقیت نسل جدید و جوان فیلمساز بعد از انقلاب اسلامی و نقطه اشتراک نظام جمهوری اسلامی و فیلمسازان قبل از انقلاب برای پرداختن به موضوع دفاع مقدس بعنوان فیلم سینمایی در همين ژانر و آثار سينمايي دفاع مقدس ديده مي شود. مسئله جنگ و دفاع مقدس به دليل تحميلي بودن آن و مطرح شدن مسئله دفاع و حفظ ناموس و مملكت باعث شده بود تا تمامي فيلمسازان و هنرمندان به هر شكلي با اين مسئله درگير شوند چرا كه ديگر جنگ با تمام وجوه زندگي مردم جامعه پيوند خورده بود. از زن و بچه گرفته تا پير و جوان همگي خواسته و نا خواسته درگير مسئله جنگ بودند كه ديگر با زندگي روزمره آنان پيوند خورده بود و فيلمسازان و هنرمندان اگر دغده آرمانهاي دفاع مقدس را هم نداشتند به دليل مواجه بودن با اين مسئله به اين موضوع پرداختند. آغاز و شکل گیری مباحث هنر دینی و سینمای بومی با چشم انداز جهانی نيز در اين ژانر كليد خورد و دفاع مقدس مسئله اي براي طرح و آغاز اين جريان شده بود و در واقع مسئله دفاع مقدس به دليل ايراني بودن و كاملا بومي بودن آن اذهان را به سمت هنر بومي و هنر ديني سوق داد. سردمدار این جریان و رهبری فکری و عملی آن نیز با اندیشه ها و آثار هنرمند شهید سید مرتضی آوینی در سینمای ایران شکل گرفت و در واقع با شروع به کار مجموعه ارزشمند روایت فتح، سینمای دفاع مقدس ایران هویت مستقل خود شناخت. اما در مورد سینمای جنگ باید گفت که اساس شکل گیری ژانر جنگ بر دو پایه است: اول ، نگاه به ژانر جنگ از روی اكشن و قدرت تعلیم دیدگی و بازوان سترگ سربازان و تكاوران و نمایش صحنه های حماسی دوم ، مذموم بودن كشتن نفوس انسان ها بطور مشخص در جنگ جهانی اول فیلمهایی از دسته اول را شاهد بودیم و در جنگ جهانی دوم فیلمهایی که در مورد متفقین ساخته شدند بیشتر از نوع اول و فیلمهایی هم که در مورد متحد ین و نازیها تولید شدند بر پایه دوم استوار بودند. ژانر جنگ، همواره یکی از ژانرهای جذاب و مهم سینما به شمار می رود . با شروع جنگ جهانی این ژانر فعالیت خود را با جدیت بیشتری ادامه داد و تا کنون آثار زیادی در این زمینه ساخته شده است. آثاری مثل ((در جبهه غرب خبری نیست)) ساخته لوئیس مایلستون فیلمساز توانای آمریکایی که با این فیلم در سال ۱۹۳۰موفق به کسب جایزه اسکار نیز شد . یا فیلم ((راه های افتخار )) ساخته استنلی کوبریک کارگردان صاحب سبک سینما . کوبریک در این فیلم عده ایی سرباز را نشان میدهد که دولت فرانسه شکست در عملیاتی را به گردن آنها انداخته است و همچنین فیلم ((جوخه )) اثر الیور استون که از تحسین برانگیز ترین آثار سینمای جنگ می باشد . فیلم های دیگری نیز نظیر(( نجات سرباز رایان)) ،(( غلاف تمام فلزی)) ، ((صلیب آهنی)) و ... ساخته شده اند که همگی در بردارنده وقایع و اتفاقات تلخی از جنگ می باشد. در فیلم جنگی، سربازان جنگ یك كشور، قهرمان جلوه می نمایند و در فیلم دیگر، سربازان یا چریك های كشور مقابل افرادی مظلوم و قهرمان به تصویر كشیده میشوند و در هر صورت، همه گونه های جنگی سینما به حالات، حركات، كنش ها و واكنش های جبهه متجاوزین یا جبهه مورد تجاوز قرار گرفته، می پردازند. اما سینمای مربوط به جنگ تحمیلی ایران را هم میتوان از جنبه فیلمهایی که در آن ساخته شده است که مطابق با یک زمانبندی تاریخی نیز هست به دو دسته کلی تقسیم بندی کرد که دسته اول بیشتر در همان ژانر سینمای جنگ قرار میگرفتند و دسته دوم بیشتر در ژانر جدید سینمای دفاع مقدس. سینمای جنگ ایران با شروع جنگ تحمیلی فعالیت خود را آغاز کرد و توانست به سرعت در بین مردم به محبوبیت برسد . اکثر فیلم هایی که در اوایل جنگ تحمیلی ساخته می شد با هدف تقویت روحیه عمومی مردم شکل میگرفت به گونه ایی که موضوع اکثر آنها شبیه به هم بود به صورتی که گروهی ارتشی به خاک دشمن نفوذ کرده و پس از نابود کردن تجهیزات آنها با کمترین تلفات به کشور باز می گشتند . البته این عمل در آن برحه زمانی بسیار قابل تحسین بود چون همانگونه که در بالا ذکر شده ساخت اینگونه فیلم ها برای بالا بردن روحیه مردم بسیار لازم بوده است . فیلم هایی مثل(( پایگاه جهنمی)) ،(( عقاب ها)) ،((برزخی ها)) ، ((گذرگاه)) و .... از این نوع فیلم ها بودند. بعد از سپری شدن سال های پر التهاب اولیه جنگ تحمیلی دیدگاه فیلم سازان نسبت به مقوله جنگ عوض شد و فیلم سازان جوانی روی کار آمدند . حاصل این دوران را می توان در فیلم هایی مثل(( دیار عاشقان)) ، ((پرواز در شب)) ،(( دیده بان)) ،(( مهاجر)) و ... مشاهده کرد که بعضاً با استقبال مردم نیز مواجه می شدند . این آثار واقعیات جنگ ، رشادت ها و ایثارهای رزمندگان ایرانی را به خوبی نشان می دهد و به جنبه معنوی دفاع مقدس نیز می پردازد. اما از همان آغاز جنگ نیز شهید آوینی با فیلمسازی مستند در جنگ تحمیلی سینمای حنگ ایران را متحول کرد و ژانر و موضوع جدید سینمای دفاع مقدس را با نگاهی متفاوت به مقوله جنگ تحمیلی و حضور رزمندگان اسلام در آن پایه گذاری کرد که بعدها بیشتر توسط شاگردان خودش توسعه یافت. نقطه آغاز سینمای داستانی دفاع مقدس نیز فیلم دیده بان حاتمی کیا بود. حاتمی کیا که خود شاگرد مکتب فیلمسازی آوینی بود، اولین فیلم سازی است که در سینمای دفاع مقدس شخصیت پردازی واقع گرایانه را در میان نیروهای خودی جدی گرفت. با پایان جنگ تحمیلی فیلم سازان جنگ امکانی برای پرداختتن به برخی از واقعیت ها و شخصیت های خاص جنگ ها، شکست ها و پیروزی ها را به دست آوردند و سینمای جنگ یک دگرگونی مضمونی و محتوایی را تجربه کرد و بیشتر به سینمای دفاع مقدس نزدیک شد. اما در خصوص تفاوت های فیلم جنگی و فیلم دفاع مقدس بد نیست به برخی از مهمترین نشانه های این دو نوع ژانر اشاره کنیم. رزمندگان دفاع مقدس از جنبه روحی و شخصیتی مقدسین مردم بودند. اینها شهادت را نه به دلیل اینكه اگر خود نمیرند دشمن آنها را میكشد و نه به دلیل آن كه خانه و مزرعه شان توسط دشمن ویران شده است و نه به دلیل اجتناب ناپذیر بودن جنگ در دفاع از خانه شان انتخاب کرده بودند بلکه آن را یک امر معنوی و ماورایی می پنداشتند. سینمای دفاع مقدس علاوه بر وجود مقدساتی از قبیل اسلام، میهن، ولایت، جهاد، شهادت و... بدلیل وجود سربازان و جنگاورانش مقدس است. تفاوت نوع نگاه مردم پشت جبهه که تاثیر بسیار زیادی هم بر فیلم دارد در دفاع مقدس و دیگر جنگ ها نیز قابل تامل است. مردم ایران بدلیل نگاه ماورایی و معنوی به جنگ بعنوان جهاد و شهادت به جبهه ها اعزام میشدند و از همین روی مردم خراسان و مازندران و... که بسیار هم از منطقه جنگی دور بودند بیشتر از خود مردم خوزستان و کردستان و... عازم جبهه ها می شدند. رزمندگان حاضر در جبهه ها که عملا کارکتر های اصلی فیلمهای جنگی و دفاع مقدس نیز میباشند بدلیل دید قدسی و معنوی که در آنها وجود داشته عملا مضمون فیلم را هم به موضوعات معنوی و دینی سوق میدهند که در نتیجه اکثر فیلمهای دفاع مقدس به نوعی با سینمای دینی و معنا گرا نزدیکی پیدا میکند و گره میخورد در صورتی که در فیلمهای جنگی چنین مساله ای الزامی ندارد. فیلم دفاع مقدس اگر بخواهد بعد از جنگ و یا در زمان جنگ هم به مسائل اجتماعی و پس زمینه های جنگی و اثرات آن هم بپردازد به ناچار با مردمی طرف است که خود یا در همین جنگ با همین نوع نگاه حضور داشته اند و یا با همین دید عزیزانشان را به جبهه ها فرستاده اند و یا با آن همراه بودند و لذا دوباره همین سبقه معنوی و قدسی در آن نمایان میشود در صورتی که در فیلم جنگی نزدیکترین موضوع به این جریان را میتوان سینمای دفاع نامید که تنها نشان دهنده مظلومیت و ناچار شدن مردم در برابر هجوم را نام برد که بارزترین نمونه های آن در مورد جنگ جهانی دوم و هجوم وحشیانه نازیها قابل مشاهده است. سینمای جنگ، هم كشتن دارد هم كشته شدن، عین جنگ، امّا هم كشتن رزمندگان ما با دیگران فرق داشت و هم كشته شدن آنها، این جا كسی برای لذّت انتقام و خالی كردن گرفتگیهای روحی شلیك نمیكرد و هنگام رفتن از این دنیا با حسرت از آن جدا نمیشد. هرچند وجه حماسی جنگ بسیار مهم است اما یك بسیجی داوطلب كه چون شیر میجنگد و به مرگ لبخند میزند، با یك سرباز ویتنامی كه دلی پر از كینه از سرباز آمریكایی دارد و شجاعانه میجنگد و همچنین شجاعت یك تكاور آمریكایی كه مست قدرت بازو و اسلحه و احتمالاً شراب انگور است و هر سه شجاعانه میجنگند قابل مقایسه نیستند و در این بین تفاوتی وجود دارد كه همان تفاوت سینمای روایتگر دفاع مقدسمان است، با دیگر روایتها از جنگ و دفاع، هر سه شجاعند، هر سه میدانند هر لحظه ممكن است مرگ آنها را در آغوش گیرد، هر سه خوب می جنگند؛ اما روحیات و انگیزه های جنگیدن آنها با هم تفاوت دارد. شهید آوینی میگوید: همه جنگ ها بد است مگر جهاد فى سبيل اللّه و لذا چون دفاع مقدس ما مسلخ و مقتل عُشّاق و عرصه حضور دليران حق پرستى چون همت و خرازى و ديگران كه از مقام خليفة الهى بشر دفاع مى كردند، بوده است سینمای دفاع مقدس ما با سینمای جنگ تفاوتهای آشکار و بارزی دارد و اگر اینچنین نبود وظيفه سينماگران نيز آن بود كه به جای مهاجر و دیده بان و سفر به چزابه ، غلاف تمام فلزى بسازند و نظام نيهيليستى ارتش هاى دنيا را به استهزا بگيرند. تفاوت فیلمسازان دفاع مقدس و نوع نگاه آنها به فیلم دفاع مقدس با فیلمسازان جنگی و نگاه آنها به مقوله سینمای جنگ. نوع نگاه فیلمساز دفاع مقدس به این موضوع نگاهی است که با نوع نگاه رزمندگان و ماهیت دفاع مقدس گره خورده است و از همان زاویه به مساله می نگرد که رزمندگان اسلام با جنگ نگاه میکنند و در واقع او تنها زیبایی ها و شکوه و عظمت جنگ را میبیند در صورتی که فیلمساز جنگی به تبع غلبه نگاه مادی بر هنر مدرن تنها زشتی ها وسیاهی های جنگ را میبیند و بازتاب آن است، در صورتی که همین مساله ای را که او میبیند در نگاه هنرمند دفاع مقدس و مخاطبان ایرانی آن چیزی جز خیر و زیبایی نیست چرا که آن مرگ میبیند و این شهادت و... از اينرو در بحث دفاع مقدس كه يكي از حساس ترين و مقدس ترين مساله جامعه ما است كه سينما نيز وارد آن شده است به ناچار لزوم دور شدن حديث نفس از آن ديده مي شود و در واقع سينماي دفاع مقدس زماني كه بخواهد روايت گري چيزي غير از انچه كه در دفاع مقدس رخ داده است باشد ديگر سينماي دفاع مقدس نخواهد بود و وارد ژانر سينماي جنگ شده است. همچنين یک نکته قابل توجه در مورد مساله سینمای جنگ و دفاع مقدس این است که از آنجایی که هرچند سینمای دفاع مقدس در حال حاضر تنها مربوط به جنگ تحمیلی ایران و عراق و فیلمهایی است که در مورد آن ساخته شده اند ولی از آنجایی که تفاوت اصلی این سینما با سینمای جنگ در نوع نگاه فیلمسازان آن است، سینمای جنگ را میتوان حتی در مورد فیلمهایی که در مورد جنگ تحمیلی و دفاع مقدس ساخته شده اند را نیز فیلمهای جنگ خواند و نه دفاع مقدس بعنوان مثال همین نوع نگاه مادی و یا ماورایی فیلمساز است که درفیلم عروسی خوبان (محسن مخملباف) تنها با موجی ها و معلولان و سیاهی هان جنگ روبرو میشویم و در فیلم های روایت فتح (سید مرتضی آوینی) با هجوم انسانها در خیابانهای شهر برای اعزام به جبهه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:38 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش هاي دفاع مقدس را تبيين کنند نشستيم ودل سپرديم. تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهاي دفاع مقدس را تشريح کنند نشستيم وگوش کرديم. انگشت هايشان را تاآنجاکه مي توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ايران را حتي به اندازهی يک وجب هم از دست نداده اند نشستيم ونگاه کرديم. اما نشسته بوديم وارزشهاي دفاع مقدس در حال تثبيت وتبيين وتحقيق وتشريح وترويج وتبليغ وبودند. ما نشسته بوديم وخيلي ها دوست داشتندکه ما بنشينيم و به خاطرات گوش کنيم. نشستيم و از روي مين رفتن هاي داوطلبانه از نماز شب هاي زير نور منور از وصيت نامه نوشتن هاي کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسيدن، از يخ زدن روي قله ي ماووت،از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکريز و...و...و بشنويم. نشستن وشنيدن کارمان شده بود و چه شيرين هم بود و چه حالي داشت!درست مثل نشستن در خيمه هاي عزاداري و شنيدن مصائب وفضائل اهل البيت(ع). ****** ثمره ي جهاد نسل ايستاده فريادگر، شده بود نسل نشسته ي ياد آور. ****** و در تمام آن سال ها که ما داشتيم عکس حاج همت و متوسليان وبروجردي وباکري و خرازي را پشت کلاسورهايمان يا روي کمدهايمان مي چسبانديم وصبح هاي سه شنبه ميرفتيم زيارت عاشورا با سانديس، يک نفر داشت فرياد مي زد: "بسيجي بايد در وسط ميدان باشد تا فضيلت هاي اصلي انقلاب زنده بماند." ****** وسط ميدان ما شده بود کنج عافيتي که با ياد شهدا تزيين شده بود و عکس هايشان و خاطراتشان وروز به روز هم خاطرات لطيفترمي شد و لطيفتر. اينکه چطور عاشق مي شدند، چطور خواستگاري ميکردند ، چطور دل خانم هايشان را به دست مي آوردند ، چطور به نوزادانشان نگاه مي کردند، چطور شوخي مي کردند و... عجب شهداي نازنين بي آزاري . شهيداني که حتي شهرام جزايري هم حاضر بود زکات اختلاس هايشان را بدهد تا برايشان کنگره ي بزرگداشت برگزار شود. ****** گفته بود مي بيني اين را براي حجله ام گرفته ام. قشنگ هست يا نه؟ و به قاب نگاه مي کرد، به بچه هاي کوچه ي اصغر شهيدکه شايد بيست و دو را هم پر نکرده بود و دست هايش ، دست هاي زمخت و پينه بسته اش ، به شصت ساله ها مي مانست. اصغر که شهيد شد، مي دانست روزي خواهد رسيد که فقط شهداي نازنين را ياد خواهند کرد؟ آنها که نه فرزندان پا برهنه ي جنوب شهري اند و نه بغض به قربانگاه آمده ، نه تازيانه خوردگان تاريخ تلخ و شرم آور محروميت ها و نه شمشير برهنه ي عدالت علي در برهوت ظلم و تحجر؟ شهدايي که به نشستن فرا مي خواند و گريستن و حال ، و نه به قيام و مبارزه و قيل و قال. شهداي نازنين ، شهدايي که مي شود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتيا و گاز داد تا جمکران! ****** تا آنجا که يادم مي آيد، شهدا آنقدر ها هم که حالا مي گويند نازنين نبودند. هميشه هم لبخند روي لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعيض از يادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودند که هيچ خوفي بر دل هيچ کس نيندازند. تا آنجا که يادم هست – راستي چند هزار سال پيش بود؟ - تجمل پرست ها از بسيجي ها مي ترسيدند. مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسيجي ها مي ترسيدند، شهدا آدم هاي ترسناکي بودند. باور کنيد به خدا، اين قدر دوست داشتني بودن هم خوب نيست. باور کنيد به خدا، امام حسين (ع) هم اين قدر دوست داشتني نبود. اگر نمي ترسيدند از او، که قطعه قطعه اش نمي کردند و اسب بر پيکرش نميدواندند و آب بر قبرش نمي بستند و در خيمه ها محصورش نمي کردند. ****** حالا چقدر حال مي دهد زيارت خواندن براي شهدايي که بعد از رفتن هم شبيه شده اند به عشقشان، به حسين (ع) که آن بزرگ گفت: دو بار شهيد شد. السلام عليکم يا اولياء الله و احبائه، السلام عليکم يا اصفياء الله و اودّائه. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:37 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
عملیات طریقالقدس اولین عملیاتی بود که رزمندگان اسلام به مرزهای بینالمللی میرسیدند و این شائبه وجود داشت که در صورت تعقیب دشمن در خاک عراق، دشمن اقدام به تبلیغات و جنگ روانی علیه جمهوری اسلامی نماید. به پیشنهاد برادر شمخانی و اینجانب، نامی که خواسته همه مسلمانان بود، یعنی طریق القدس بر عملیات نهاده شد. شهید حسن باقری علاوه بر مسئولیت اطلاعات عملیات در جنوب، جانشین اینجانب به عنوان مسئولیت عملیات جنگ در این نبرد بود. این عملیات، دومین عملیات مشترک و گستردهای بود که توسط رزمندگان اسلام و به صورت فرماندهی مشترک انجام میگرفت که از سوی ارتش شهید منفردنیاکی و از سوی سپاه اینجانب فرماندهی عملیات را به عهده گرفتیم. در این عملیات، سه تیپ ارتش با سه تیپ سپاه به صورت ادغامی عمل کردند. البته با شروع عملیات، سپاه دو تیپ دیگر نیز به صحنه نبرد آورد که در عملیات شرکت کردند. شب از نیمه گذشت و 30 دقیقه بامداد 8 آذر سال 1360 رمز عملیات با نام مبارک یا حسین(ع) از سوی اینجانب به واحدهای عمل کننده اعلام شد. در قرارگاه، در حالی که در کنار برادر محسن رضایی نشسته بودم و شهید باقری نیز حضور داشت و دوربین این لحظه تاریخی را ثبت و ضبط میکرد، اعلام کردم: بسم الله الرحمن الرحیم، اینجانب رشید بنا به دستور فرمانده کل سپاه کلمه رمز عملیات را به واحدهای عمل کننده اعلام میکنم: از رشید به کلیه واحدها، یا حسین. شهید حسن باقری که بعدها در نقش یک استراتژیست و نظریه پرداز فهیم نظامی ظهور کرد، در این عملیات با تیزهوشی و درایت یک فرمانده بزرگ اما با تواضع و فروتن که در شان یک انسان بزرگ است، به اینجانب در هدایت و فرماندهی عملیات کمک میکرد. در روز سوم یا چهارم عملیات بود که برای سرکشی به تیپ 25 کربلا به فرماندهی برادر مرتضی قربانی که پل سابله را تصرف کرده بود و باعث قطع ارتباط شمال جنوب دشمن شده بود، رفت. شب بود و همه جا تاریک و دشمن نیز در 2 کیلومتری جنوب پل سابله هنوز مقاومت میکرد. او در همین مسیر به شدت مجروح شد و از ناحیه سر آسیب دید. ناگزیر به عقب انتقال یافت و سر از بیمارستان درآورد. وقتی شنیدم که مجروح شده سخت نگران شدم. در حالی که روی تخت بیمارستان بود، تماس گرفت و اوضاع عملیات و آخرین وضعیت را جویا شد. آنقدر به کمک او نیازمند بودم که گفتم اگر میتوانی با همین وضعیت کمک کنی، خودت را به قرارگاه برسان. او با شجاعت و مردانگی و سعه صدر برخاست و در حالی که هنوز سر او باندپیچی بود، به قرارگاه آمد. در حالی که علی رغم کسالت شدید نیاز به استراحت داشت، همکاری و معاونت را با روحیهای باز برعهده گرفت. برای اجرای عملیات طریقالقدس، او معتقد بود که علاوه بر فرماندهان تیپ و گردان، فرمانده گروهان و دسته نیز باید کاملا نسبت به طرح مانور توجیه شوند. به نحوی که با تمام گردانها تا رده دسته جلسه توجیهی گذاشت.هنگام عملیات هر گردان دقیقا میدانست چگونه باید عمل کند تا به هدف برسد. در این عملیات نیز متاثر از تدبیر و ابتکار و خلاقیت او در امر اطلاعات ، شناسایی دقیق از وضعیت و توانایی دشمن و تاثیر آن در مانور عملیات و چگونگی انجام نبرد، دشمن در محور شمالی کاملا غافلگیر شد و رزمندگان اسلام با استفاده از تاکتیک ویژه ( مانور تک احاطهای یک طرفه) در همان دقایق اولیه با تک سریع و غافلگیر کننده، سر از تنگه در آوردند. بدین ترتیب، عقبه دشمن در شمال کرخه بسته شد و در حقیقت، ردههای دوم و سوم دشمن در عمق دور زده شدند. متاثر از این تاکتیک، 19 قبضه توپ سنگین 152 میلی منری به محاصره رزمندگان اسلام درآمد. و فقط فرمانده تیپ موفق به فرار شد و مقر تیپ 26 زرهی که فرماندهی جبهه شمالی منطقه عملیات را در نزدیکی شهر بستان برعهده داشت، به تصرف در آمد.البته در این محور قویترین یگان سپاه یعنی تیپ امام حسین(ع) با کادر قوی و کارآمدی چون شهید حسین خرازی، شهید عباس کردآبادی، شهید احمد فروغی و شهید مصطفی ردانیپور در دو محور به استعداد 2 تیپ در کنار یک تیپ ارتش حرکت کردند. از درون رملها روانه چزابه و بستن عقبه دشمن شدند و توانستند به خوبی و قدرتمندانه عقبه دشمن را ببندند. برادر رحیم صفوی نیز در همین محور، با تمایل خودش و علاقه وافری که بین ایشان و رزمندگان یگان امام حسین(ع) بود، بر عملیات در نیمه شمالی کرخه نظارت میکرد و هدایت عمومی عملیات را در نیکه شمالی کرخه برعهده داشت. تلاش شجاعانه ایشان و شهدای عملیات بود که در ساعت 9 صبح روز 8 آذر 1360 باعث آزادی بستان و محاصره کامل دشمن شد. در هفته اول، 60 درصد منطقه عملیاتی از جمله بستان آزاد شد و دشمن در نیمه جنوبی کرخه بین رودخانه سابله و نیسان همچنان مقاومت میکرد. در نیمه جنوبی، استعداد دشمن تقریبا دو برابر استعداد نیمه شمالی بود. در این بخش از منطقه عملیات، دشمن سه تیپ زرهی، یک تیپ مکانیزه و دو تیپ پیاده داشت که از قرارگاه فرماندهی لشکر 6 زرهی در غرب جفیر ( در حاشیه هورالهویزه و جنوب هویزه) هدایت، کنترل و فرماندهی میشدند. دشمن در برابر مقاومت رزمندگان اسلام قدرت ایستادگی در نیمه جنوبی را در خود ندید و وقتی درک کرد که فرماندهی جبهه ایران طرحریزی خود را آماده کرده و قصد عملیات و انهدام باقیمانده نیروی دشمن را دارد، برای اولین بار اقدام به عقب نشینی کرد. به این ترتیب، شمال رودخانه نیسان و در حقیقت نیمه جنوبی منطقه عملیات طریقالقدس را زیر فشار خرد کننده رزمندگان اسلام رها کرد و در جنوب کرخه کور مستقر شد. بدین ترتیب عملیات طریقالقدس با پیروزی کامل به اتمام رسید؛ در حالیکه دشمن در نیمه دوم آذرماه 1360 از مقابل سابله عقب نشینی کرد و شهید حسن باقری در صحنه تعقیب دشمن حضور داشت. این عملیات، اولین عملیاتی بود که در آن به مرزهای بین المللی دست یافتیم. ویژگی سیاسی و نظامی این عملیات حضور نیروهای مردمی و بسیج و عبور از رمل با تک احاطهای یک طرفه که بخش اعظم پیروزی عملیات متاثر از این تاکتیک ویژه بود. اهدافی که در این عملیات به دنبالش بودیم که بطور کامل به آنها دست پیدا کردیم انهدام دشمن در منطقه اشغالی، رسیدن به مرزها، آزاد سازی شهرها و روستاهای منطقه به خصوص بستان، ایجاد شکاف در خطوط به هم پیوسته دشمن از دهلران تا خرمشهر بود که محقق شد. به این ترتیب، امکان پشتیبانی متقابل نیروها در شمال و جنوب منطقه اشغالی خوزستان از داخل خاک ما از دست دشمن سلب شد و هرگونه تهدید اهواز از محور سوسنگرد- حمیدیه برای همیشه مرتفع گشت. بزرگترین نتیجه و دستاورد نظامی عملیات، گسترش توان نظامی و سازمان سپاه بود که برای اولین بار در قالب تیپ ظهور کرد. در عرصه امنیت داخلی نیز تشدید عملیات علیه ضد انقلاب مسلح در داخل و فروپاشی آنها پیروزی برجسته دیگری بود که متاثر از این پیروزی بزرگ حاصل شد. اما فراموش نکنید که این همه بزرگی روح، شجاعت، ذهن خلاق، اراده قوی، نبوغ و خلوص که در وجود امثال شهید عالی مقام حسن باقری بود، پرتویی از خورشید وجود حضرت امام خمینی است که خود در بوستان معطر اسلام ناب محمدی(ص) تعلیم دید و حلاوت تربیت معصومین را چشید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:36 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
نامه امام خمینی خطاب به رزمندگان پس از عملیات طریق القدس ( ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم) آنان که رمز پیروزی را مجهز به جهاز شیطانی و میگها و میراژها میدانند و ایمان به غیب و خداوند قادر را به حساب نمیآورند و دم از « پیروزی قادسیه» میزنند و رمز پیروزی قادسیه و مومنان صدر اسلام را باز نیافتند و قدرت ایمان و شهادت طلبی را نمیفهمند، باید با شکست مفتضحانه روبه رو شوند و گوشمالی الهی ببینند. اینان از پیروزیهای صدر اسلام که پیروزی ایمان و خون بر شمشیر و قوای جهنمی بود، باید عبرت بگیرند. مردم ایران و ارتش و سپاه و بسیج و سایر قوای نظامی و غیر نظامی برای حفظ اسلام و کشور اسلامی و رسیدن به لقاء الله دفاع میکنند و فرق است بین این عزیزان و آن گول خوردگان که برای مقاصد پلید آمریکا و وابستگان آن به جنگ بر ضد اسلام و قران مجید برخاستهاند. آن چه برای اینجانب غرورانگیز و افتخار آفرین است، روحیه بزرگ و قلوب سرشار از ایمان و اخلاص و روح شهادت طلبی این عزیزان شربازان حقیقی ولی الله الاعظم ارواحنا فداه هستند، میباشد و این است فتح الفتوح. من به ملت بزرگ ایران و به فرماندهان شجاع، قبل از آن که پیروزی شرافتمندانه و بزرگ خوزستان را تبریک بگویم، وجود چنین رزمندگانی را که در دو جبهه معنوی و صوری و ظاهر و باطن از امتحان سرافراز بیرون آمدهاند، تبریک میگویم. مبارک باد بر کشور عزیز ایران و بر ملت شریف، رزمندگانی چنین قدرتمند و عاشقانی چنین محو جمال ازلی و سربازانی چنین دلباخته دوست که شهادت را آرزوی نهایی خود و جانبازی در راه محبوب را آرمان اصیل خویش میدانند. افتخار بر رزمندگانی که جبهههای نبرد را با مناجات خویش و راز و نیاز با محبوب خود عطرآگین نمودهاند. فخر و عظمت بر جوانان عزیزی که در راهی قدم برداشته و پاسداری از مکتبی میکنند که شکست ناپذیر و سرتا پا پیروزی است. و ننگ بر آنان که در راهی جان خود را هدر میدهند و عرض و آبروی خود را میبرند که پیروزیشان شکست و زندگیشان ننگ آفرین است. درود بر شما و همه آنان که برای اسلام عزیز خود حماسه میافرینند. از خداوند تعالی پیروزی نهایی رزمندگان اسلام و سعادت همگان را خواهانم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته. روح الله الموسوی الخمینی |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:35 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
مدیریت و تصمیمگیری در عرصههای گوناگون فردی و اجتماعی، از اهیمت ویژه و غیر قابل انکاری برخوردار است. هر سیستمی بدون برنامهریزیهای دقیقِ کلان و اتخاذ شیوههای مدیریتی قوی، دچار ضعف در عملکرد، تزلزل و حتی فروپاشی میشود. مدیریت دارای چهار سطح است: در سطوحی که آورده شد، سطح استراتژیک عالیترین سطح مدیریت بوده و از جایگاه ویژه و خاصی برخوردار است. به صورت کلی این سطح، شامل برنامهریزی و به صحنه آوردن همه امکانات مادی و معنوی، برای دستیابی به هدفی عظیم از قبل برنامهریزی شده، در بازه زمانی بلند مدت میباشد. در نگاه کلان و استراتژیک، مدیران خوش فکر و آگاه، با درک شرایط محیطی، منطقهای و جهانی، با برنامهریزی، سیاستسنجی و سیاستگذاری خود، آیندهی مجموعهی مدیریتی خود را در برابر حوادث کوچک و بزرگ درون و برون سیستمی بیمه کرده، تهدیدات را خنثی و ابتکار عمل را در زمانهای بروز بحران به دست میگیرند و حتی پس از پایان دوران مسئولیت خود، باعث بقای سیستم به صورت قوی و پویا میشوند. با بررسی زمینهها، روند شکلگیری و پیروزی انقلاب اسلامی ایران، نقش امام خمینی(ره) به عنوان یک مدیر قدرتمند و تأثیرگذار نمایان میشود. مدیری که با دیدی وسیع، نسبت به آنچه در حال وقوع است و آیندهنگری و آسیبشناسی روند موجود، فرمان تشکیل سازمانی را صادر میکند که نقش ویژه و استراتژیک آن در طول حیات انقلاب اسلامی، بر کسی پوشیده نیست. نیروی مقاومت بسیج؛ بسیج به دلیل ساختار تشکیلاتی مردمی و انعطافپذیری عملیاتی خود، در عرصههای گوناگون، در خدمت انقلاب اسلامی ایران بوده است. پس از پایان دفاع مقدس، نیروی مقاومت بسیج، بخشی از توان عملیاتی خود را از ساختار نظامی صرف، به ساختار فرهنگی - اجرایی تغییر داد و در عرصههای گوناگون وارد شد. امروز پس از گذشت 30 سال از شکلگیری انقلاب اسلامی، بسیج چون گذشته، بازوی قدرتمند و توانای انقلاب اسلامی بوده و نقش و جایگاه ویژهای در معادلات داخلی و حتی منطقهای بازی میکند. نمونهی عینی و اوج تفکر استراتژیک و راهبردی یک مدیر متفکر و آیندهنگر (امام خمینی(ره) ) را، در تشکیل بسیج میتوان جستجو کرد. آیندهنگریای که حتی پس رحلت امام خمینی(ره) همچنان پویا و توانمند، به فعالیت و بسط و گسترش تفکر ناب اسلامی - انقلابی و آراء و اندیشههای بنیانگذار ج.ا.ایران ادامه میدهد. در پایان باید به این نکته اشاره کرد که بسیج نیز مانند هر سیستم و سازمانی دارای نقاط ضعف و کاستیهایی نیز میباشد، که باید دستاندرکاران و مسئولین این نهاد ارزشمند، با آسیبشناسی کارشناسانه و بررسی عملکرد 30 ساله آن و با دیدی واقعگرایانه، در تقویت نقاط قوتش کوشیده و برای رفع و اصلاح نقاط ضعف و اشتباهات گذشته همت گمارند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:34 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران حضرت امام خميني (ره): ــ بسيج شجرة طيبّه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفههاي آن بوي بهار وصل و طراوات تعيين و حديث عشق ميدهد. ـ اگر بر كشوري نواي دلنشين تفكر بسيجي طنين انداز شد چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گرديد. ـ بار ديگر تأكيد ميكنم كه غفلت از ايجاد ارتش بيست ميليوني سقوط در دام دو ابرقدرت جهاني را به دنبال خواهد داشت. ـ مليت كه در خط اسلام ناب محمدي(ص) و مخالف با استكبار و پولپرستي و تحجرگرايي و مقدسنمايي است بايد همة افرادش بسيجي باشند. ـ در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجيم. ـ بسيج لشگر مخلص خداست كه دفتر تشكل آن را همة مجاهدان از اولين تا آخرين امضاء نمودهاند. ـ بسيج مدرسة عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدستههاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سردادهاند. ـ من همواره به خلوص و صفاي بسيجيان غبطه ميخورم و از خدا ميخواهم تا با بسيحيانم محشور گرداند. ـ تشكيل بسيج در نظام جمهوري اسلامي ايران يقيناً از بركات و الطاف جلية خداوند تعالي بود كه بر ملت عزيز و انقلاب اسلامي ايران ارزاني شد.
ـ بسيج به معني حضور و آمادگي در همان نقطهاي است كه اسلام و قرآن و امام زمان (ارواحناه و فداه) و اين انقلاب مقدس به آن نيازمند است. ـ پيوند ميان بسيجيان عزيز و حضرت ولي عصر (ارواحناه و فداه) مهدي موعود عزيز يك پيوند ناگسستني و هميشگي است. ـ شما جوانان بسيجي و سپاهي و جوانان مؤمن آگاهي را با احساس مسئوليت و شور و شعور همراه كرديد. ـ نيروهاي نظامي و بسيجي ما مؤمن و با اخلاصند و به عنوان پشتوانهاي كه هيچ خدشهاي در آن راه ندارد, محسوب ميشوند. ـ انكار بسيج, انكار بزرگترين ضرورت و مصلحت براي كشور است. ـ اگر بسيج در دوران پس از جنگ نبود و اگر امروز هم نباشد, كميت اين انقلاب و اين نظام واهمة حركتهاي سازندة اين كشور لنگ است. ـ انكار بسيج و بياحترامي به آن يا نابخردانه است يا خائنانه است. ـ تا وقتي كه اين كشور و اين ملت به امنيت احتياج دارد, به نيروهاي بسيج, به انگيزة بسيح به سازماندهي بسيجي و به عشق و ايمان بسيجي احتياج است. ـ فرزندان بسيحيام با حضور خود در هر صحنهاي كه لازم است دشمنان زبون را مرعوب و منكوب سازند. ـ بسيج, يعني نيروي كارآمد كشور براي همة ميدانها ـ همه جا چيزي شبيه بسيج هست, تنها به اين درخشندگي, به اين فراگيري, به اين زيبايي, به اين فداكاري, من در جايي سراغ ندارم. ـ اين فداكاري, من در جايي سراغ ندارم. ـ نيروي عظيم بسيج مردمي است, اين بسيج در همة قشرها هست. ـ بسيج, اختصاص به يك منطقة جغرافيايي ويك منطقة انساني و طبقاتي و قشري ندارد, همه جا هست. ـ ايمان عاشقانه, ايمان عميق, ايمان توأم با عواطف كه از خصوصيات ملت ايران است باعث درخشان شدن بسيج شد. ـ دانشجوي بسيجي دشمن كمين گرفته را از ياد نميبرد و غافلانه خو و دانشگاه و كشورش را به دست تطاول دشمن نميسپرد. ـ بسياري از پيشرفتهاي كشور مرهون تفكر بسيجي است. ـ هريك از آحاد قشرهاي مختلف جامعه كه داراي روحية حساس مسئوليت و ايمان باشد, بسيجي است. ـ بسياري از پيشرفتها و موفقيتهاي نظام اسلامي در عرصههاي مختلف مرهون تفكر و ميل بسيجي است. ـ بسيجي يعني علي كه تمام وجودش وقف اسلام بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:33 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
«بسم ربّ الشهدا و الصديقين» در تلويزيون وقتي مي شنيدم در شهرستان هاي تبريز، مازندران، تهران و يا در دانشگاه ها و يا جاهاي ديگرشهر تشييع پيكر پاك شهيدان مطهر با حضور ملت شهيدپرور برگزار گرديد خيلي متحسر مي شدم كه اي كاش من هم مي توانستم زير تابوت آنها را بگيرم و در جوار آنان با شهدا عهدي دوباره ببندم. خيلي با خود كلنجار مي رفتم كه حتماً سعادت و لياقت آن را نداشتم. با خود گفتم اي كاش در زمان جنگ سن و سالي داشتم و در جوار شهيدان براي جبهه و جنگ كار مي كردم. واقعاً مي گويم خيلي ناراحت بودم. تا زمانيكه تشييع پيكرها در شهرستان هاي ديگر هم آغاز شد لحظه شماري مي كردم كه نام شهرستان يا استان ما هم اعلام شود ولي هيچ نشنيدم. تا اينكه در روز يكشنبه 12 آبان 87 هنگاميكه با تاكسي از منزل به دانشگاه مي رفتم دور ميدان شهرداري پارچه اي در ابعاد بسيار كوچك مقابل درب شهرداري ديدم كه چنين نوشته بود: «رجعت پاك بسيجي شهيد صفر رمضانپور را به خانواده ي محترم و ...» وقتي آن را ديدم جا خوردم و با خود گفتم مگر شهيدي را آورده اند؟ اگر آورده اند كي تشييعشان مي كنند؟ با خود فكر كردم و گفتم كه حتماً پارچه هاي ديگري در مسير راهم مي بينم و بيشتر از جزئيات، باخبر مي شوم ولي هر چه به سمت دانشگاه مي رفتم هيچ نمي ديدم جز پارچه ها و بنرهاي تبليغاتي كه اين پارچه ي كوچك در مقابل آنها گم شده بود. با خود گفتم حتماً در داخل دانشگاه اطلاع رساني كرده اند آنجا هم رفتم هيچ نبود گفتم شايد بچه هاي دانشگاه اطلاع داشته باشند ولي باز جواب منفي دريافت كردم تا اينكه يكي از بچه ها گفت: «تشييع ساعت 9 صبح بود» و الان ساعت 5/9 است. با خود گفتم مگر مي شود شهيدي در داخل شهر تشييع شود و فقط عدّه ي كمي از مردم كه احتمالاً از نزديكان شهيد هستند اطلاع داشته باشند. بله! زماني كه تمامي سازمان ها و ارگانها كارشان جز تبليغات چيز ديگري نباشد؛ ديگر ورود پيكر پاك و مطهر شهيد براي اين سازمان ها و ارگان ها آنچنان معنايي ندارد. چون آنها درگير اين هستند كه چطور با تبليغاتشان مخاطب بيشتري جذب كنند و يا اينكه چطور سرمايه گذاري كنند تا در فلان كشور عربي هتل يا برج براي خود بسازد. يادم هست و شما هم شايد يادتان باشد منظورم پياده روي 200000 است كه چطور اطلاع رساني كردند، حدود دو هفته قبل از پياده روي بنرهاي تبليغاتي آن را در سطح شهر يا استان زدند، نامه هاي اداري هم مبني بر اين بود كه كارمندان در روز پياده روي حتماً شركت نمايند. حال تشييع پاك و مطهر شهيد را نگاه كن! مردم ما هيچ اطلاعي نداشتند، اطلاع رساني آن در حد صفر بود. اما مسئولين اين را فراموش كرده اند كه ما هر چه داريم از شهدا داريم. شايد اين جمله كوتاه و ساده باشد اما خيلي عميق است. يعني اگر آنها نبودند ما الان دستمال به دست جلوي غربي ها ايستاده بوديم و كفش هايشان را تميز مي كرديم و يا چيزهاي ديگر كه نمي خواهم آن را بيان كنم... اين جمله ي «ما هر چه داريم از شهدا داريم» را شايد بزرگترها بهتر درك كنند ولي من كه دانشجو هستم، سنم در حد بسيجي زمان جنگ قد نمي داد، چطور خودم متوجه اين مفهوم بشوم يا چطور ديگر دانشجوها را توجيه كنم. اين كار دست مسئولين را مي بوسد كه باز آنها اين بار كوتاهي كردند يعني مي توانستند مراسمي با حضور مردم در جوار شهيدان با محتواي شبي با شهيدان برگزار نمايند كه اين كار شايد روح خفته ي همه ما انسان ها را تكان بدهد و بيدار بكند، ولي اين نشد. در زمان تشييع پيكر پاك و مطهر شهيد دانشجوها و اساتيد بر سر كلاسها حضور داشتند و كارمندان هم طبق معمول سر كار بودند!!!؟ به نظر شما مسئوليت آن را چه كسي بايد به عهده مي گرفت؟ اگر بگوييم صدا و سيما كه نمي شود، اگر بگوييم فرهنگ و ارشاد كه نمي شود، اگر بگوييم شهرداري كه نمي شود، بگوييم سپاه، ارتش، بنياد شهيد، بنياد حفظ آثار و يا فلان سازمان كه نمي شود چون وظيفه ي همه بود كه باز هم، همه كوتاهي كردند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:32 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
بعد از عمليات طريقالقدس، عمليات دزفول خيلي عمليات گستردهاي بود که سپاه استعداد خودش را از 4 تيپ به 14 تيپ رسانده بود و ما در فاصله يک ماه، 10 تيپ اضافه کرده بوديم. در حاليکه مسئلهاي بهعنوان چزابه هم براي ما وجود داشت. مسئله چزابه حداقل يک ماه عمليات ما را عقب انداخت. ما در چزابه، به اندازه عمليات طريقالقدس شهيد داديم، حدود هزار و خوردهاي در چزابه شهيد داديم. در حاليکه نگاه که ميکردي هيچ چيز نبود که به چشم بيايد. عراق يک سري جيش الشعبي آورده بود. صبح يک تيپ را ميزد به خط، بعدازظهر يک تيپ را ميزد به خط. در اين رملهاي نبعه اگر رفته باشيد، اگر هم نه، حالا ميبرم ببينيد. از پايين ميخواستي بروي بالا، 20 متر جا، 20 دقيقه طول ميکشيد. هر قدم که ميگذاشتي اگر 20 سانت بود 15 سانت برميگشتي پايين. رمل بود. رملي که يک ذره روي هم قرار نميگرفت و فشار شديدي که روي بچهها بود. جنازه سر راه بچهها بود؛ جنازه بچهها. حالِ اينکه اين جنازه را به اندازه 1500 متر بردارند و بياورند عقب و بگذارند در ماشين، نداشتند. ميخواستي بروي نبعه، عراقيها زير تير مستقيم کلاشينکف روي جاده يعني خودمان که داشتيم ميرفتيم، با اينکه ما کم ميرفتيم، زياد نميرفتيم و بچههايي که در خط بودند بيشتر درگير بودند، موقعي که ميرفتيم من خودم اينطور رانندگي ميکردم؛ کلهام را ميگرفتم روي زمين. يک چنين فشارهايي را بچهها تحمل ميکردند. نفر ميساختند. 30 گردان، ما در چزابه مصرف کرديم. در حاليکه در ارتش بيشتر از 4 گردان نداشتيم و تقريبا نصف نيرويي که ما براي عمليات دزفول آماده کرده بوديم، در قضيه چزابه مصرف شد در حاليکه در سطح مملکت هم هيچ به حساب نميامد. جنازه بود که ميرفت سراسر کشور. براي مملکت هم سئوال بود که بدون عمليات اين جنازهها چه مفهومي دارد و جواب اينها بهعهده سپاه بود. يک تيپ ارتش را ما از لشکر77 گرفتيم که وارد عمليات کنيم. 2 تيپ سپاه، يک تيپ ارتش، ما شب وارد عمليات شديم، 12 ظهر فرداش فرمانده تيپ آمد گفت از تيپ من چيزي نمانده اگر بکشيد عقب ديگر تيپي نيست. ما گردان را 4 روز در خط نگه داشتيم در حاليکه گردان نه سازماندهي تيپي داشت، ولي ديگه از قاموس تيپي درآمده بود. يک چنين فشاري در چزابه در حاليکه عراق ميدانست ما در دزفول داريم آماده عمليات ميشويم در حاليکه در عمليات دزفول 14 تيپ درست کرديم به اضافه واحدهاي کمتر از تيپ. در عمليات دزفول به بعد، ديگر ما اون کادرهايي که تربيت کرده بوديم و آن نفراتي که بهعنوان مسئول تيپ و گردان به آن کساني که ميتوانستند نيرو آماده عمليات کنند ما آن نيروهايمان تحليل رفت. در هر عملياتي شهيد ميداديم. بدون اينکه زمينه ساختن نفر وارد براي اينکار داشته باشيم، چون ديگر بچههايي که از قديم آماده بودند، همانها بودند. بقيه، کساني بودند که خوب، جديد بودند و زمينه هم آنطور نبود که عراق ناآشنا باشد به جنگ و ما امکان اينکه بچهها را بفرستيم شناسايي و کار رويشان انجام دهيم. خودشان روي خودشان کار ميکردند. حداکثر 2شب، 3 شب، 4شب، 5 شب ميشدبروي شناسايي. بعد اگر ديگر ميرفتي شناسايي ديگه لو ميرفت. چون عراق آنقدر خاکريز زده بود، مين کاشته بود، خندق کنده بود و امثال اين قضايا را ايجاد کرده بود. ديگر زمينه ساخته شدن نفر به اون قوت قبلي نبود. بعد هم فاصلهاي نبود به آن عمليات. ميگويم ماه، هشت ماه طول کشيد که چنين نيروهايي را، البته خودشان روي خودشان کار کرده بودند. عمليات فتحالمبين به خوبي انجام شد. عمليات طريقالقدس و قضيه آزاد شدن اهواز از برد توپخانه و قضيه خرمشهر ميشود گفت که مهمترين ضربهاي بود که نيروهاي کادر در همه عملياتها تحمل کردند و بعد از عمليات بيتالمقدس که خوب ديديم چه اثرات سياسي و غير سياسي چه در داخل مملکت و چه در خارج از مملکت داشت که مسئله نفت و اختيارش را به دست جمهوري اسلامي داد. مسئله تقسيط رژيم مطرح شد. مسئله قراردادهاي ارگاني مطرح شد و مسئله بهتر کارکردن مجلس و غيره و ذلک، مطرح بود. اينها همهاش به يمن خون شهدا بود. يعني تا قبل از عمليات فتحالمبين عراق ميگفت، عمليات آبادان يک اشتباه نظامي بود که ما کرديم و عمليات بستان هم يک ده کوره بود. جايي نبود که ايرانيها بگيرند. ولي سير اين 5 عملياتي که در فاصله کمتر از 8 ماه، 9ماه با استعدادي که اول 5هزار نفر بوده و بعد آمده رسيده به 60000 نفر. 60000 نفر در قاموس يک ارتش کلاسيک، اگر شما بخواهيد حساب کنيد، هر لشکر هم اگر عمل کنندهاش 5 هزار نفر حساب کنند، که نيست، لشکري که عمل کنندهاش 5 هزار نفر باشد، ميشود 1 لشکر. 12 لشکر در سير 3 عملياتي که خودش در حدود 5 و 6 لشکر بوده، مسئله سادهاي نبوده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:29 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
. بالاترين نيكيها قال رسول الله صلي الله عليه و آله : رسول خدا(ص) مي فرمايد : وسائل الشيعه، ج11، ص10، حديث 21 2. برترين مرگها قال رسول الله صلي الله عليه و آله : رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : بحارالانوار، ج67، ص8، حديث4 3. مرگ برتر قال امير المومنين عليه السلام : حضرت علي عليه السلام فرمود : نهج البلاغه، خطبه123 4. برترين قتل شهادت است قال رسول الله صلي الله عليه و آله: رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : نهج الفصاحه، ص668 5. هزار ضربه شمشير به از مرگ در بستر قال امير المومنين عليه السلام : حضرت علي عليه السلام فرمود : بحار الانوار، ج97، ص40، حديث44 6. شهادت، نه مرگ در بستر قال امير المومنين عليه السلام : حضرت علي عليه السلام فرمود : وسائل الشيعه، ج11، ص8، حديث12 7. شهادت كرامت است قال السجاد عليه السلام : حضرت امام سجاد عليه السلام فرمود : بحار الانوار، ج45، حديث118 8. شهادت آرزوي اولياء قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : صحيح بخاري، ج4، ص21، باب تمني الشهاده 9. روزي شهادت قال امير المومنين عليه السلام : حضرت علي عليه السلام فرمود : نهج البلاغه، خطبه170 10. فرجام سعادت و شهادت عن امير المونين عليه السلام : حضرت علي عليه السلام در پايان عهدنامه خود به مالك اشتر نوشت : نهج البلاغه نامه53 11.شهادت در راه خدا دعا امير المومنين عليه السلام لهاشم بن عتبه فقال : حضرت علي عليه السلام در دعاي خود به هاشم بن عتبه فرمودند : نهج السّعاده، ج2، ص108 12.همسايگي با شهدا قال امير المومنين عليه السلام : حضرت امام علي عليه السلام فرمود : نهج البلاغه، خطبه23 13. عشق به شهادت قال امير المومنين عليه السلام : حضرت امير المومنين عليه السلام فرمود : شرح نهج البلاغه، ج6، ص99 و 100 14. اميد شهادت در جبهه قال امير المومنين عليه السلام : حضرت امام علي عليه السلام فرمود : شرح نهج البلاغه، ج7، ص285، خطبه118 15. در رديف شهيدان قال السّجاد عليه السلام : حضرت امام سجاد عليه السلام فرمود : صحيفه سجّاديه، ج41، دعاء1 16. شهادت طلبي قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص421، حديث11210 17. تبريك به شهيدان قال امير المومنين عليه السلام : حضرت امام علي عليه السلام فرمود : نهج السعاده، ج2، ص107 18. خون شهيد انّ عليّ ابن الحسين عليه السلام كان يقول : قال رسول الله صلي الله عليه و آله : امام زين العابدين عليه السلام پيوسته از قول رسول خدا صلي الله عليه و آله مي فرمود: وسائل الشيعه، ج11، ص8، حديث11 19. شهيد درد جراحت را احساس نمي كند قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص398، حديث11103 20. آمرزش گناهان شهيد قال رسول الله صلي الله عليه و آله : حضرت پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : وسائل الشيعه، ج11، ص9، حديث20 21. شهادت، كفّاره گناهان قال الباقر عليه السلام : امام باقر عليه السلام فرمود : وسائل الشيعه، ج13، ص85، حديث5 22. موجب آمرزش گناهان قال الصادق عليه السلام : امام صادق عليه السلام فرمود : وسائل الشيعه، ج11، ص9، حديث19 23. شهيد غسل و كفن ندارد قال النّبي صلي الله عليه و آله : في شهداء احد : پيامبر اكرم درباره شهداي اُحُد فرمودند : وسائل الشيعه، ج2، ص701، حديث11 24.دفن با جامه خونين عن امير المومنين عليه السلام قال : حضرت علي عليه السلام فرمود : بحار الانوار، ج82، ص6، حديث 5 25. گلگون كفنان عن اسماعيل بن جابر و زُراره عن ابي جعفر عليه السلام : از اسماعيل بن جابر و زراره نقل شده است كه : از امام صادق سوال كردم، نظر شما در اين باره چيست كه شهيد با بدن خون آلود دفن شود؟ حضرت فرمود : آري شهيد بدون غسل و حنوط، در لباس خونين خود همانگونه كه هست دفن مي شود. وسائل الشيعه، ج2، ص700، حديث8 26. شهيد سوال قبر ندارد قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص313، حديث10662 27. آثار شهادت قال رسول الله صلي الله عليه و آله : رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص410، حديث1152 28. معافيت از سوال قبر سُئل النّبي صلي الله عليه و آله : از پيامبر اكرم سوال شد : كنز المعال، ج4،ص407، حديث11138 و ص595، حديث11741 29. شفاعت شهيد قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص401، حديث 11119 30. مقام شفاعت عن الصّادق عليه السلام عن آبائه عليه السلام انّ رسول الله قال : امام صادق عليه السلام از پدران خود از پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل فرمود : بحار الانوار، ج97، ص14، حديث24 31. اول كسي كه وارد بهشت مي شود عن الرّضاء عليه السلام عن آبائه عليه السلام، قال، قال رسول الله صلي الله عليه و آله : امام رضا عليه السلام از پدران خود عليه السلام از قول پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل كرده كه آن حضرت فرمود : بحار الانوار، ج66، ص393، حديث75 32. آرزوي شهيد قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود : صحيح بخاري، ج4، ص26 33. برترين شهدا قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص401، حديث11120 34. شهيد دريا قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر گرامي صلي الله عليه و آله فرمود : سنن ابن ماجه، ج2، ص928، حديث 2778 35. خانواده شهيد قال علي عليه السلام عن قول رسول الله صلي الله عليه و آله : حضرت امير عليه السلام در ادامه حديثي مفصّل كه در باب مقام شهيد از قول رسول خدا بيان داشته اند مي فرمايد : 36. ديگرشهيدان قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر گرامي خدا صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص429، حديث11201 37. شهيدان دفاع قال رسول الله صلي الله عليه و آله : پيامبر گرامي خدا صلي الله عليه و آله فرمود : كنز المعال، ج4، ص420، حديث11236 38. دفاع از مال عن عليّ بن الحسين عليه السلام : امام زين العابدين عليه السلام فرمود : وسائل الشيعه، ج11، ص93، حديث11 39. كشته راه خدا عن ابي عبدالله عليه السلام، قال : قال رسول الله صلي الله عليه و آله : از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند: وسائل الشيعه، ج11، ص91، حديث5 40. در ركاب امام عن الرّضا عليه السلام في كتابه الي المامون : امام رضا عليه السلام در نامه خود به مامون نوشت : وسائل الشيعه، ج11، ص35، حديث10، تحف العقول، ص10 |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:28 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
عمليات ثامن الائمه(ع) نقطه عطفی در جنگ کانون مرکزی و نقطه ثقل تحول در جنگ را بدون شک بايد حضور جدی و همه جانبه سپاه و بسيج در جنگ دانس، زيرا با حضور سپاه، تغيير استراتژی جنگ محقق شد و درک روشنی از ناکامیهای بنی صدر و ارتش در آزاد سازی مناطق اشغالی به وجود آمد. شهيد حسن باقری در فروردين 1360 پس از بحث با برخی از مسئولين سپاه درباره ضرورت تغيير استراتژی جنگ میگويد: تأکيد بر ضرورت تغيير استراتژی جنگ به موازات ايجاد ترديد درباره فرماندهی بنیصدر در سطوح بالای کشور و شورای عالی دفاع، بخشی از موانع موجود را برای ايفای نقش تعيين کننده سپاه در جنگ، برطرف ساخت. محسن رضايی فرمانده وقت سپاه پاسداران در اين زمينه میگويد: دکترين جديد نيروهای سپاه و بسيج، شامل اصولی بود که با تفکر بنیصدر در تعارض بود. اين اصول چنين بود: ستاد عمليات جنوب طی تحليلی در مورد اتکاء به نيروهای پياده چنين می نويسد: در مرحله جديد در فاصله زمانی اسفند 1359 تا مهر 1360 بيش از 20 عمليات محدود طرحريزی و اجرا شد. مشخصه اين عملیاتها دستيابی به روشهای جديد برای شکستن خطوط دفاعی دشمن، با اتکاء بر نيروهای بسيجی و سپاه بود. در روش نظامی منطبق بر آييننامههای ارتش، مواضع دفاعی دشمن عمدتاً میبايست با اتکاء به آتش و نيروهای زرهی درهم شکسته و سپس پيشروی در عمق انجام میگرفت. در روش جديد برای غافلگيری دشمن و جبران کمبود امکانات، عمليات در شب و با تکيه بر نيروهای پياده که از روحيه شهادت طلبی برخوردار بودند طرح ريزی میشد. در اين مرحله تجهيزات ارتش شامل توپخانه و زرهی تنها نقش آتش پشتيبانی کننده داشتند. با طرح جديد عملياتها روحيه ياس و نااميدی در نيروهای نظامی و سياسيون برطرف شد و در عين حال زمينه را برای پشت سر نهادن بیثباتی سياسی در کشور آماده ساخت. آيت الله خامنهای به عنوان نماينده امام در شورای عالی دفاع در تحليلی از روند جنگ چنين می گويند: همچنين ايشان در جايی ديگر با اشاره به تأخير در فتح خرمشهر چنين می گويند: محسن رضايی نيز در مورد دستور امام مبنی بر شکست حصر آبادان چنين میگويد: امام خمينی نيز مدتی بعد از حادثه هفتم تير ماه، خطاب به شورای عالی دفاع چنين می گونيد: سرانجام عمليات ثامن الائمه با هدف شکست حصر آبادان در تاريخ 5 مهر 1360 در شرق رودخانه کارون آغاز شد و پس از 48 ساعت نبرد، کليه مواضع دشمن در هم کوبيده و کليه اهداف عمليات تأمين شد. در اين عمليات سردار صفوی(فرمانده ستاد عمليات جنوب) با همراهی شهيد احمد کاظمی(فرمانده تيپ 8 نجف اشرف) در جبهه فياضيه، ايستگاه 7 و 12 سردار مرتضی قربانی(فرمانده لشکر 25 کربلا) و سردار رشيد(جانشين ستاد عمليات جنوب) با همراهی تيپ 2 لشکر 77 ارتش و در جبهه دارخوين شهيد حسين خرازی(فرمانده تيپ 14 امام حسين) و شهيد حسن باقری(فرمانده اطلاعات ستاد عمليات جنوب) وارد عمل شدند. همچنين از محور ماهشهر به آبادان هم عمليات ايذايی انجام شد که البته چون عمق جبهه دشمن کم بود خيلی وارد نشدند. پيروزی در عمليات ثامن الائمه، نيروهای انقلابی را برای ادامه جنگ مطمئن کرد و وضعيت روانی مناسبی در جامعه بهوجود آمد و اميد و اعتماد برای کسب پيروزی حاصل شد. پيروزیهای حاصله در صحنه سياسی کشور با انتخاب آيت الله خامنه ای به رياست جمهوری و گذر از مرحله بحران و بیثباتی همراه با پيروزی در عمليات ثامن الائمه به دو اقدام اساسی انجاميد: |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:27 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
پیشنوشت: نویسنده این مطلب خواستار این است تا با توجه به آنچه آورده میشود، نظرات و اطلاعات موثق و قابل بررسی بیشتری را در مورد موضوع مورد اشاره، به دانستهها و نقاط مبهم تحقیق خود بیافزاید و پیشاپیش از خوانندگان محترم در اینباره یاری میجوید. (1) * * * * * بررسی چگونگی پایان جنگ، از نگاهی دیگر نویسنده: مرتضی مهاجر 8 سال دفاع مقدس و یا به تعبیری بهتر، 10 سال دفاع مقدس (2) ملت ایران در برابر تجاوز همه جانبه قدرتهای بزرگ شرق و غرب، و به دست عامل خود، یعنی حزب بعث عراق به سرکردگی صدام جنایتکار، دوران خاص و بسیار ویژهای را هم برای ج.ا.ایران و هم برای منطقه و حتی به نوعی برای جهان به وجود آورد، به طوری که حتی تا امروز نیز عوارض داخلی، منطقهای و جهانی آن، قابل لمس و بررسی میباشد. بیشک اگر رشادتها و از خودگذشتگیهای زرمندگان ارتش، سپاه، بسیج و... نبود، قطعاً این جنگ، تبعات و ضایعات جبران ناپذیری را در سرنوشت کشور و آینده سیاسی، اقتصادی و فرهنگی این سرزمین میگذاشت، اما در این میان، در مورد عملکرد برخی مدیران و فرماندهان جنگ، ناگفتهها و نکاتی وجود دارد که هنوز به درستی بر روی آنها کار علمی و تحقیقاتی صورت نپذیرفته است و جا دارد، با بررسی دقیقتر به برخی از این نقاط مبهم، برای سوالات و شبهات مطرح شده، پاسخی دقیق و قابل قبول ارائه شود. هاشمی رفسنجانی و روند پایان جنگ آقای هاشمی رفسنجانی که فرماندهی عالی جنگ بود، در تصمیم گیریهای کشور به ویژه جنگ، نقش و تاثیر استثنایی داشت. ایشان بلافاصله پس از عملیات رمضان، در نماز جمعه تهران، هدف از عملیات را وارد شدن به خاک عراق و تنبیه متجاوز اعلام میکند. (3) ایشان همچنین اعلام کرد: ایشان در جایی دیگر می گوید: آقای هاشمی دومین هدف برای ورود به خاک عراق را دریافت خسارت ذکر و هدف سوم را آزادی مردم عراق مطرح میکند. در اینجا لازم است اشاره شود در زمان جنگ، امام خمینی(ره) شعار جنگ جنگ تا رفع فتنه و آقای هاشمی رفسنجانی به عنوان فرمانده عالی جنگ، شعار جنگ جنگ تا یک پیروزی و آقای محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران شعار جنگ جنگ تا پیروزی را سر میدادند. آقای هاشمی معتقد بود باید منطقهای را از دشمن بگیریم تا قدرت چانهزنی داشته باشیم، بنابراین از نظر ایشان کسب پیروزی امر مهمی بود. ایشان در مورد عملیاتهای کلیدی چنین می گوید: آقای هاشمی بر این نظر بود که استرتژی ایشان، مبنی بر تصرف یک منطقه با اهمیت و پایان دادن به جنگ صحیح بوده ولی کاستیها و ناتوانی نیروهای نظامی مانع از تحقق آن شد. البته نیروهای نظامی به ویژه سپاه، در برابر این ادعا معتقدند که فقدان استراتژی نظامی و تأکید بر اجرای یک عملیات برای پایان دادن به جنگ عامل ناکامی بوده است. برای اثبات این موضوع چنین استدلال میشود که ما باید پس از فتح خرمشهر، همانند قبل از آن که برای آزادسازی مناطق اشغالی، مجموعهای از عملیاتها را طراحی کردیم و معضل مناطق اشغالی حل شد، برای پایان دادن به جنگ نیز به پیروزی قاطع نیاز داشتیم و این مهم، با استراتژی نظامی و طراحی و اجرای مجموعه عملیاتها ممکن بود. سردار غلامعلی رشید در اینباره می گوید: در همین اوضاع و احوال نخست وزیر وقت [میرحسین موسوی] و فرمانده وقت سپاه پاسداران [محسن رضایی] در زمینه پایان دادن به جنگ به امام خمینی(ره) نامه مینویسند و درخواست پایان دادن به جنگ را دارند، چرا که نخست وزیر وقت اعلام می کند قدرت پشتیبانی ندارد و فرمانده وقت سپاه نیز اعلام میکند نیروها قدرت جنگیدن با این امکانات را ندارند. آقای هاشمی درباره نامهها میگوید: البته سردار غلامعلی رشید در توضیح نامه نخست وزیر وقت و فرمانده وقت سپاه به امام می گوید: آقای هاشمی معتقد است که سپاه و امام خمینی(ره) دو عاملی هستند که باعث شدند تصمیم مناسبی برای پایان دادن به جنگ گرفته نشود، چرا که طرح پایان دادن به جنگ برای سپاه چیزی شبیه کفر بود و امام هم لحظهای اجازه نمیداد درباره ختم جنگ بحث کنیم. آقای هاشمی در مورد پایان جنگ چنین می گوید: نهایتاً اینکه میبینیم آقای هاشمی در برهههای مختلف، موضع گیریهای گوناگونی دارد و میتوان گفت، به درازا کشیده شدن جنگ را بهگونهای خاص و بدون در نظر گرفتن اظهارات مختلف خود تفسیر میکند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:25 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
سوم خرداد ماه 1361به يارى خداوند منان وبا ايثار و از خودگذشتگى رزمندگان دلير ارتش، سپاه و بسيج مردمى و مساعدت تمامى نهادها واقشار مردم، از دشمن متجاوز باز پس گرفته شد. به گزارش خبرگزاري فارس، سوم خرداد ماه 1361 همواره در تاريخ كشور ايران اسلامى يادآور ايثارگرىها، رشادتها و حماسههاى پرشور فراموش نشدنى است. خرمشهر شهر خون و قيام، از جمله شهرهاى كشورمان است كه سمبل مقاومت و ايثار در دفاع مقدس به شمار مىرود. عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر به لحاظ نتايج چشمگير سياسى و نظامىاش و تاثيرات آن بر روند تحولات جنگ واوضاع بينالمللى و منطقهاى، در تاريخ جنگ تحميلى از اهميت و ارزش بسيار بالايى برخوردار است. با پيروزى رزمندگان اسلام در اين عمليات، بينش و قضاوت محافل بينالمللى نسبت به توانمنديهاى جمهورى اسلامى ايران در دفاع از تماميت ارضى خود تغيير مثبت نمود. از ويژگيهاى عمليات بيت المقدس در مقايسه با ساير عملياتها، كثرت تعداد تلفات و مقدار خسارات وارده بر ارتش عراق است. در اين عمليات حدود نوزده هزار نفر از نيروهاى عراقى به اسارت درآمدند و بيش از شانزده هزار نفر كشته و مجروح گرديدند و حداقل دو لشكر پياده و زرهى عراق منهدم شدند و اين بخش از سرزمين ايران اسلامى به يارى خداوند منان وبا ايثار و از خودگذشتگى رزمندگان دلير ارتش، سپاه و بسيج مردمى و مساعدت تمامى نهادها واقشار مردم، از دشمن متجاوز باز پس گرفته شد. خرمشهر مظهر مظلوميت و مقاومت تاريخ در آرزوى رزمندگان اسلام، كعبه دلها شد و بر در و ديوار نوشتند كه: " خونين شهر مىآييم " و ميثاق خون بستند كه بروند و رفتند. در اين نوشتار مرورى گذرا بر دستاوردهاى عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر و همچنين دلايل ادامه جنگ خواهيم داشت. يكى از بزرگترين حوادث تاريخ معاصر كشور و يكى از عظيمترين رخدادهاى تاريخ انقلاب اسلامى، دفاع مقدس هشت ساله ملت ايران است كه اين حادثه نماد و متبلور صفآرايى سازمان يافته و تهاجمى و قدرتهاى بزرگ استكبارى دوران جنگ سرد و قدرتهاى منطقهاى آن دوران عليه انقلاب اسلامى است. جنگ تحميلى استثنايىترين جنگ در عصر جهان دوقطبى بود، زيرا در آن دوران همه جنگهاىمنطقهاى به صورت نيابتى انجام مىگرفتند. به اين معنى كه جنگهاى منطقهِاى، مقياس كوچكى از رويارويى دو ابرقدرت بود كه به صورت كنترل شده در يك منطقه صورت مىگرفت و در چارچوب برخورد و تضاد منافع و استراتژىهاى دو ابرقدرت انجام مىشد. در واقع جنگهاى منطقهاى دوران پس از جنگ جهانى دوم تا فروپاشى اتحاد شوروى، تماماً جلوهاى از رويارويى دو قدرت بزرگ آمريكا و شوروى بود كه توسط كشورهاى اقمارى آنان انجام مىشد، مثل جنگهاى دو كره، جنگ ويتنام، جنگهاى هند و پاكستان و... اما جنگ تحميلى جنگى بود كه در آن دو ابرقدرت در يك جبهه واحد و در يك طرف مخاصمه و به صورت همگرا عمل مىكردند. بنابراين دفاع مقدس، يكى از سختترين آزمونهاى ملت ايران است كه ميانگين مقاومت ملت ايران را در يك جنگ بزرگ كه ظاهر آن منطقهاى ولى واقعيت آن بينالمللى است، نشان مىدهد. يكى از فرازهاى زيبا و دلنشين و نقاط عطف مهم و بلكه مهمترين نقطه عطف استراتژى جمهورى اسلامى در دفاعمقدس فتح خرمشهر يا عمليات بيتالمقدس است. عمليات بيتالمقدس در واقع آخرين حلقه از استراتژى آزادسازى سرزمينهاى اشغالى كشور بود كه به تأمين تماميت ارضى كشور انجاميد و علاوه بر آن مهمترين منطقه استراتژيك جنگ را از اشغال دشمن آزاد ساخت و جمهورى اسلامى ايران را در موضعى كاملاً برتر قرار داد. رح ريزى و آمادگى براى اجراى نبرد بيت المقدس بلافاصله بعد از عمليات فتح المبين آغاز و با سرعت وبدون وقفه ادامه يافت و يك ماه پس از آن به مرحله اجرا درآمد و اين فاصله زمانى كوتاه بين دو نبرد بزرگ با توجه به فواصل بين پايان يك عمليات و آغاز عمليات ديگر كه معمولا به منظور آمادگى مجدد نيروها و فراهم آوردن تداركات لازم امرى اجتناب ناپذير بود ضمن نشان دادن توانمندى جمهورى اسلامى ايران در سرعت آمادگى براى گشايش جبهه جديد در زمانى كوتاهتر از آنچه كه برآورد مىشد، به عنوان يكى از عوامل غافلگير كردن متجاوز به كار برده شد. ويژگيهاى عمليات بيت المقدس 1- كوتاه بودن زمان براى آمادگى: طرح ريزى اين عمليات بزرگ بلافاصله پس از عمليات غرورآفرين فتح المبين آغاز و در كمتر از يك ماه به اجرا درآمد. 2- وسعت منطقه نبرد: وسعت منطقه عمليات بيت المقدس شش هزار كيلومترمربع يعنى معادل10برابر وسعت عمليات فتح المبين بود. 3- مداومت زياد عمليات: عمليات بيت المقدس يكى از طولانىترين عملياتها در دوران دفاع مقدس بود كه 26 روز مداومت داشت. 4- اجراى عمليات عبور از رودخانه كه از پيچيدهترين و مشكلترين نوع عمليات رزمى چه از نظر طرح ريزى و چه از نظر اجرا و چه از نظر تدارك وسايل ويژه است. بويژه آن كه عمليات عبور در مقياسىوسيع (حدود 5 لشكر) و با وجود محدوديتهاى بسيار از نظر تجهيزات انجام گرفت. 5- حجم تلفات و خسارات وارده و نيز اسراى گرفته شده از دشمن بىسابقه بود. عمليات بيت المقدس از نظر توان ارتش عراق، وسعت منطقه درگيرى و نيز موانع بسيار، چنان بزرگ و شگفت انگيز بود كه حضرت امام خمينى(ره) هشتم خرداد 1361 فرمودند: "فتح خرمشهر يك مسأله عادى نبود، اينكه 15 الى 20 هزار نفر به صف براى اسارت بيايند و تسليم شوند مسأله عادى نيست، بلكه مافوق طبيعت است." دستاوردها و بازتابهاى فتح خرمشهر فتح خرمشهر همچنين به شدت خشم صدام را در آورده بود و او كه خود را "سردار قادسيه" و نجات بخش ملت عرب! معرفى مىكرد، اين بار سرافكنده و ذليل شده بود. سرگرد "كامل جابر" از افسران ستاد سوم ارتش عراق در خاطراتش درباره وضعيت روحى صدام بعد از شكست در خرمشهر چنين توصيف مىكند:"پس از باز پسگيرى خرمشهر توسط ايرانىها، صدام فرماندهان سپاه سوم را در روز 27 مه 1982 براى اعطاى نشان شجاعت به كاخ رياست جمهورى در بغداد فراخواند. صدام پس از اعطاى نشان به فرماندهانى كه با دست خالى از جبهه خرمشهر بازگشته بودند، طى مراسمى در حضور خبرنگاران پس از پايان مراسم و بيرون كردن خبرنگاران خطاب به اين فرماندهان گفت:"من از مقاومت شما در "محمره" (خرمشهر) راضى نيستم. اعطاى اين مدالها به شما، صرفاً اقدامى براى تسكين افكار عمومى است. آرزو مىكردم در بندر محمره كشته مىشديد، ولى عقب نشينى نمىكرديد، آيا شما واقعاً لياقت دريافت نشان شجاعت را داريد؛ نه، اصلاً نداريد. وجدان من آرام نمىگيرد، مگر وقتى كه سرهاى له شده شما را زير شنى تانكها ببينم." در اين هنگام سرتيپ ستاد "ساجت الدليمى" لب باز كرد و گفت: "قربان، ببخشيد... " اما صدام در حالى كه از فرط خشم دندان روى دندان مىفشرد، نگاه تندى به او كرد و گفت: "ساكت باش بىشعور، ساكت باش ترسو، همه شماها ترسو هستيد، همه شماها مستحق اعدام هستيد، چرا عليه ايرانىها از سلاح شيميايى استفاده نكرديد." يكى از افسران در پاسخ به او گفت:"قربان، در اين صورت گازهاى شيميايى به خاطر نزديكى خطوط ما و ايرانىها روى سربازان ما هم تأثير مىگذاشت." صدام بلافاصله جواب داد:"سربازان تو بميرند، مهم نيست. مهم اين بود كه محمره در دست ما باقى بماند.اى حقير... " وقتى سرتيپ ستا"دنبيل الربيعى" خواست شروع به صحبت كند، صدام كفش خود را از پاى درآورد و به طرف صورت آن سرتيپ پرتاب كرد و با لحنى كه نفرت و تحقير از آن مىباريد، گفت:"من در مقابل خودم، حتى يك مرد در اينجا نمىبينم." هنگام خروج از سالن كاخ، بعضى از فرماندهان گريه مىكردند. آخر در آن جلسه، صدام براى سومين بار به صورتشان تف انداخته بود." على اكبر ولايتى كه آن زمان وزير امور خارجه بود در اين باره مىنويسد: "عراق به صراحت شكست خود را اعتراف نكرد و حتى مدعى بود كه گوشمالى لازم را به انقلاب اسلامى ايران داده است و درنتيجه، چون ضرورتى احساس نمىكرد كه نيروهايش بيشتر در خرمشهر بمانند، آنها را با درگيرى به عقب كشيده است." در اين بين واكنش رسانههاى غربى نيز قابل توجه بود؛ آنها كه در طول 8 سال دفاع مقدس از هرگونه حمايتى از رژيم بعثى دريغ نمىكردند در طول عمليات بيت المقدس با نوعى بايكوت خبرى فتوحات سپاه اسلام، تلاش مىكردند كه به نوعى شكست افتضاحآميز صدام را توجيه نمايند و حتى بعد از آزادسازى خرمشهر نيز تا 48 ساعت از اعلام آن دريغ مىورزيدند تا اينكه سرانجام مجبور شدند به اين شكست اعتراف نمايند. بى.بى.سى در تحليلى ابراز داشت: "همانطور كه بدون شك اطلاع داريد ديروز بندر خرمشهر پس از 20 ماه دوباره به دست نيروهاى ايرانى افتاد. بدين ترتيب ايران هم رسما و هم اسما كاملا در جنگ پيروز شده است." آسوشيتدپرس اعلام كرد: "خرمشهر از جايگاههاى بزرگ جنگ محسوب مىشود و بيرون راندن عراقىها به آن معناست كه عراقىها عملاً تمام مناطق استراتژيكى را كه در آغاز جنگ تصرف كرده بودند از دست دادهاند." ديوزويك نوشت: "عراق مىخواست با هجوم به سرزمينهاى ايران شاهد سقوط جمهورى اسلامى باشد ولى اين آرزو با برترى نيروهاى ايرانى اتفاق نيفتاد." خبرگزارى فرانسه گزارش داد: "اين موفقيتها، حاكى از آن است كه جمهورى اسلامى ايران موفق شده ارتش باقىمانده از رژيم گذشته را در نيروى منسجمى ادغام نمايد و اين چه از لحاظ شيوههاى جنگىمورد استفاده و چه از نظر عناصر خادم يك رژيم انقلابى بىسابقه است." دستاوردهاى استراتژيك عمليات بيت المقدس راديو دولتى انگلستان كه در شامگاه نهم ارديبهشت 1361اعلام مىكرد: "چنانچه ايرانيان در صدد بازپس گرفتن خرمشهر برآيند، سختترين "گردو" را براى شكستن برگزيدهاند"، سرانجام ناچار شد سكوت خود را بشكند و طى گفتارى در روز پنجم خردادماه سال شصت و يك، يعنى دو روز پس از فتح خرمشهر توسط رزمندگان ايران اسلامى، حيرت زده اعلام كند: "از زمانى كه خبرنگاران غربى از نيروهاى عراقى در خرمشهر ديدن كرده و از روحيه خوب آنها گزارش داده اند، بيش از سه يا چهار روز نمىگذرد كه ناگهان همه شهر از دست عراقىها بيرون كشيده شد." در ساعت ده و پنجاه و پنج دقيقه بامداد چهارشنبه، چهارم خرداد،1361خبرگزاريهاى بينالمللى، در گزارشهايى كه با عنوان "بسيار مهم" از بغداد به سراسر جهان مخابره كردند، براى نخستين بار ضمن استناد به بيانيه نظامى صادره از سوى حكام بغداد، اعلام داشتند كه عراق "تلويحاً" به شكست خود اعتراف كرده است. به نوشته وزير خارجه وقت جمهورى اسلامى ايران، خبرگزارى رسمى عراق آى. ان. ا طىيك اطلاعيه كوتاه ضمن آنكه از خرمشهر با عنوان "بندر خرمشهر" نام برد، اعلام كرد: "سخنگوى ارتش عراق اعلام كرده است بندر خرمشهر را ترك كرده و تا مرزهاى بينالمللى عقب نشينى كرده اند. خبرنگار عراق افزود كه عقب نشينى نيروهاى عراقى، از روز يكشنبه اول خرداد 1361آغاز شده بود." همين اطلاعيه تلكس بينالمللى خبرگزارى عراق، عصر روز چهارم خرداد 1361 به صورت ديگرى از سوى راديو صوت الجماهير بغداد به اطلاع افكار عمومى عراق رسانده شد: "يك سخنگوى ارتش عراق اعلام كرده است كه نيروهاى پيروزمند قادسيه صدام پس از آنكه تمامى حملههاى قواى دشمن مجوس و نژادپرست فارس را در مناطق الخفاجيه (سوسنگرد) و الاحواز (اهواز) با اقتدار كامل دفع كردند... صبح روز 24/5/1982، 3/3/1361 در يك جا به جايى تحسين برانگيز، عقب نشينى تاكتيكى (!) خود را از جبهه محمره (خرمشهر) با موفقيت كامل انجام دادهاند." اين دعاوى درست در شرايطى از راديوى دولتى بغداد پخش مىشد كه خبرگزارى آمريكايى "يونايتدپرس" در ساعت بيست و چهار و بيست و دو دقيقه همان روز، در گزارش ارسالى خود از بيروت، سربازان عراقى را در حال فرار توصيف كرد و نوشت: "... سربازان در حال فرار عراق، سرگرم گريختن از خرمشهر و مناطق اشغالى هستند." اهميت، ارزش و دستاوردهاى استراتژيك اين عمليات: 1- منطقه عمليات، منطقهاى بود كه دشمن به خاطر آن تهاجم خود را به جمهورى اسلامى آغاز كرده بود و در واقع كليد فتح استراتژيك عراق در جنگ و مركز ثقل و محور ادعاهاى رژيم عراق محسوب مىشد. 2- وسعت اين عمليات در مقايسه با تمام عملياتهاى دفاع مقدس بزرگتر بوده و بيشترين مساحت سرزمينهاى اشغالى در اين عمليات آزاد گرديد. 3 -بيشترين تعداد اسراى جنگى دشمن در اين منطقه به اسارت جمهورى اسلامى ايران درآمد. 4 -از نظر تاكتيكى يكى از عملياتهاى بزرگ عبور از رودخانه توأم با غافلگيرى در آن انجام شد. 5-با انجام عمليات بيتالمقدس دومين شهر عراق يعنى بصره در تيرس توپخانههاى جمهورى اسلامى قرار گرفت و استراتژيكترين منطقه عراق يعنى استان بصره در معرض مخاطره جدى قرار گرفت. 6- فاصله كم اولين مرحله از اين عمليات با عمليات بزرگ قبل از آن يعنى فتحالمبين نشان داد كه جمهورى اسلامى به نرخ رشد بالايى در قدرت نظامى آفندى رسيده و اين آهنگ بالا و دور تك سريع در چنين مقياسى علامت سؤال بزرگى را در مقابل بقاى رژيم عراق قرار داد. 7- اين عمليات يكى از نقاط اوج هماهنگى و وحدت و تلاش بين ارتش جمهورى اسلامى و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى بود و در آن نيروهاى بسيج مردمى نقش محورى و كليدى را ايفا نمودند. در پايان جا دارد كه از رشادتها و فداكاريها و خلاقيتهاى سپهبد شهيد صياد شيرازى كه فرماندهى نيروهاى ارتش جمهورى اسلامى ايران را در اين عملياتها به عهده داشت تجليل شود. چرا جنگ پس از فتح خرمشهر ادامه يافت؟! در مورد ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر نيز همين گونه است. در اين زمينه بايد اشاره كرد كه: پس از خاتمه عمليات بيتالمقدس، جمهورى اسلامى ايران در برترى چشمگيرى از قدرت رزمى نسبت به عراق بود. آهنگ دور عملياتها، فاصله زمانى كوتاه بين آنها، مقياس وسيع عملياتها و موفقيتهاىحاصله از آنها نشان دهنده دورنماى روشن و درخشانى بود كه در آن پيشبينى مىشد ادامه جنگ به كسب پيروزىهاى بزرگترى خواهد انجاميد. بنابراين منطق سياسى و دانش نظامى حكم نمىكرد در شرايطى كه امكان كسب امتيازات موثرتر و پيروزىهاى وسيعترى در ادامه جنگ وجود دارد به حداقل امتيازات و نتايج بهدست آمده اكتفا نموده، همانگونه كه عاقلانه نبود در شرايطى كه امكان حفظ امتيازات و ارزشهاى بهدست آمده وجود داشت با اصرار در ادامه جنگ به از دست دادن آنها راضى شد. تصميم به ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر در دومين سال جنگ و پذيرش قطعنامه 598 در سال پايان جنگ منطبق با منطق فوق مىباشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:24 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
خدايا خدايا... خدايا ... خدايا فهميدم : سعادت حيات در خوشي و آرامش و آسايش نيست |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:23 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
شهید محسن گلستانی مصاحبهی هفته نامه سروش با شهید گلستانی: نزدیکیهای صبح بود که دستور حمله داده شد و با دشمن درگیری شدیدی پیدا کردیم. طی مشورتهایی تصمیم گرفته شد که از ارتفاعی صعود کنیم و با دشمن درگیرشویم؛ این بود که به یک ستون حرکت کردیم و به طرف ارتفاع رفتیم وقتی به نزدیکی سنگرها رسیدیم فکر میکردیم نیرویی که روی این تپه است خودیست و به همین خاطر از بچهها کسی عکس العمل نشان نمیداد ولی خوب که نزدیک شدیم و صدای عربی مزدوران عراقی را شنیدیم و سلاح هایی را که در سنگر داشتند را دیدیم ، فهمیدیم که اوضاع از چه قرار است ابتدا یکی از بچه ها بنام شهید عباس رضایی متوجهی جریان شد و گفت این ها عراقی هستند و دارند ما را دور میزنند. وقتی این حرف را زد برادر اسیرمان جواد ملائک که انشاءالله خداوند هرچه زودتر اسرا را آزاد بکند شروع کرد به تیراندازی کردن بطرف مزدوران که آنها هم متقابلاً با کالیبری که داشتند یک رگبار زمینی جلوی پای بچهها زدند که در این حین شهید کمال بازوزاده در اولین مرحله پای چپش تیرخورد و چون ما هنوز فرصتی پیدا نکرده بودیم تا کسی موضعی و پناهگاهی برای خودش بگیرد به همین علت یک حالت پخش و پراکندگی و بیبرنامهگی داشتیم... من برگشتم پشت سرم را نگاه کردم دیدم که سید کمال بازوزاده روی زمین افتاده ولی حرف نمی زند... از او سؤال کردم تیر خوردی؟ من وقتی رفتم بالای سرش دستش را خواست دورگردنم بیندازد تا بلکه من از آنجا بتوانم دورش بکنم که دشمن یک رگبار دیگر بست و دستش هم تیرخورد و این تیر در زمان دومش به کتف من اصابت کرد و من خودم را به پشت سید کمال انداختم... رگبارقطع نمی شد و مدام تیرخالی میکرد و خط آتش مهیبی ساخته بود و البته نمیدانستند که آتش جهنم سوزاننده تر از آتشی است که اینها برپا کرده اند... هیچ فرصتی نبود که پشت یک سنگ یا درختی پناه بگیریم و مجبور بودم پشت سید کمال دراز بکشم، اما از لای دستان و آرنج کمال، سنگر و حتی نفرات عراقی ها را که تند تند جایشان را عوض میکردند میدیدم. چندینبار خواستم که به طرفشان شلیک کنم اما سید کمال غلت میخورد و نمیگذاشت کارم را انجام بدهم، یکبار به طرف من چرخید و صورتش را دیدم، زیرلب زمزمه می کرد منتهی متوجه نشدم چه میگوید فقط می دانم که ذکر میگفت... گفتم هرچه که میخواهی بگو هر وصیتی، چیزی داری به من بگو، ولی او فقط به چشمهای من نگاه می کرد. یکدفعه دیدم چشمهایش حالت سفیدی پیدا کرد و رنگش سفید شد د رهمین حال که با او صحبت می کردم یکدفعه شنیدم چیزی داخل شکمش ترکید و صدای عجیبی داد و برای همیشه چشمانش را بست و همچنان خون از پایش جاری بود و روی سرمن میریخت. وقتی این صحنه را دیدم و مطمئن شدم که سیدکمال دیگر شهید شده، منتظر فرصتی شدم که از مهلکه بگریزم و یا لااقل پناهی برای خودم دست و پا کنم. همینطوری از لای دستانش به سنگر عراقیها نگاه می کردم متوجه شدم که دارند رگبار عوض میکنند ضمن عوض کردن رگبار که این فرصت را غنیمت شمرده و پریدم پشت یک تحته سنگی که جای خوبی باشد برای جنگیدن. وقتی پشت تخت سنگ قرار گرفتم متاسفانه دیگر به سنگر عراقیها دید نداشتم چون از ارتفاع کمی بطرف پائین کشیده بودم و فقط صدای بچه ها را میشنیدم که گاهی اوقات تکبیر میگفتند و گاهی اوقات دعای توسل میخواندند. من هم همان جا نشسته بودم و یک عده هم از عراقیها پائینتر جمع شده بودند، روی یک تپه و از بچههای بالا هیچ خبری نداشتم. پیش خودم گفتم خورشید که کاملا غروب کرد و هوا که تاریک شد میروم پیش بچهها و یک تصمیمی می گیریم که چه کار کنیم؟ از چه راهی برویم؟ چون واقعا ما محاصره شده بودیم از سه چهار طرف آر پی جی و تیربار می زدند هیچ راهی نبود حتی بچه ها با فرمانده لشکر(شهید حاج همت) هم تماس گرفته بودند تا کسب تکلیف کنند که ایشان هم تاکید کرده بودند که مقاومت کنند و بچه ها هم با ایمانی که داشتند مقاومت کردند و تسلیم نشدند. اما از غروب بگویم تا بحال اینقدر غروب را به این غمناکی ندیده بودم؛ پشت درخت بودم و البته دراز کشیده ،چون نمیتوانستم سرم را بلند کنم به هر حال آفتاب وقتی غروب کرد تازه یک مقداری توانستم تکانی بخورم و تیمم کنم با همان حال نشسته نماز مغرب و عشا را خواندم. از نظر دید، دشمن دیگر دیدی به من نداشت ولی از لحاظ نزدیکی صدا خیلی به هم نزدیک بودیم و تمام حرکات پا و حرف زدن آنها بگوشم میرسید؛ بعد تصمیم گرفتم که بروم پیش بچهها تا برای گریز از محاصره دشمن چارهای بیندیشیم و همان مسیری را که پائین آمده بودم بالا آمدم زیر همان درختی که شهید بازوزاده افتاده بود دیدم چند نفر دیگر شهید شده اند از جمله عباس رضایی و ساریخانی ولی بچه های دیگر نیستند همان بچه هایی که پشت یک تخته سنگی قرار گرفته بودند. گویا تغییر موضع داده و رفته بودند؛ شاید به این گمان که من شهید شدهام و یا اینکه برگشهام جایی دیگر و موضعی دیگر، به دنبال من نیامده و صدایم نزدهاند در این فکرها بودم که یکدفعه حس تنهایی بر من غلبه کرد و خودم را در آن مکان تنها حس کردم و فکر کردم در این دشت و کوهها فقط من هستم و این همه دشمن خونخوار، یعنی یک لحظه از خدا غافل شده بودم، غافل از اینکه نمی دانستم نزدیک ترین یار و قدرتمند ترین پشتیبان من آنجا خداست، اینجا بود که یک مرتبه خدا را صدا زدم، یکبار، دوبار، سه بار... گفتم که شاید قسمت ما هم این بوده که اینطوری آخرین لحظات زندگیمان را بگذرانیم و خدا خواسته که ما اینطوری و تنها شهید بشویم. این بود که یکی دو تا از بچه ها را با صدای بلند خواندم، کسی جوابم را نداد فقط صدای خودم در کوه میپیچید و بر میگشت و برگشت صدای کمک طلبی من به من هشدار می داد که: ای گلستانی توجه تو باید به خدا باشد و از خدا مدد بخواه و به امدادهای دنیوی پایبند مباش، تو مرا صدا بزن و از اعماق جانت صدایم کن...ادعونی استجب لکم...
از این صدای من مزدوران عراقی متوجه شده بودند که یکنفر پائین شیار تنهاست، این بود که شروع به تعقیبم کردند یکدفعه متوجه صدای پای یک یا چند نفر شدم که از سمت راست شیار می آید و بطرف پائین در حال حرکت بودند،وقتی منور زدند من نشستم، تا نشستم متوجه شده و شروع به تیراندازی کردند تا اینکه نتوانم از جایم بلند شوم و بگریزم، هی میزدند جلوی پایم، اطرافم، متوجه بودند و میتوانستند بکشنم ولی نمیخواستند بزنند، فکر می کنم میخواستند اسیرم کنند، این بود که اسلحهام را آماده کردم و پیش خودم گفتم اولین نفری که جلو بیاید خواهم زد و آنها را خواهم کشت، ولی از آنجا که خدا نمیخواست آنها نیامدند جلو ، فقط اطرافم را می زدند. منور که خاموش شد، یک تنه درخت بود، رفتم پشت آن تنه درخت و شروع کردم به فکر کردن که از کجا بروم؟ در همان حالی که فکر می کردم تا راه گریزی پیدا کنم گفتم اول باید ببینم که من در چه موقعیتی و در چه مکانی هستم که یک دفعه متوجه مینهایی شدم که در اطرافم پخش بود مینهایی که ضامن آنها بوسیله ی یک رشته سیم مویی بهم وصل شده بود که کافی بود جزئی از بدنم به آن اصابت میکرد، تا منفجر شود، من مقداری از این میدان مین را دویده بودم و از روی مینهای مختلف بدون آنکه خودم متوجه باشم که میدان مین است عبور کرده بودم این چه حکمتی است؟!!... آیا غیر از این است که معجزه الهی برمن نازل شده بود؟!!! در آن لحظه دیگر غم وغصه حسابی دلم راگرفته بود، گفتم خدایا، تا اینجا ما را کمک کردی و از این همه موانع نجاتم دادی این یک تکه راه را هم کمکم کن انشاءالله بندهی خوبی برایت می شوم، بندهی مطیعی میشوم، از این امتحان رو سفیدم بیرون بیاور و نگذار که دشمن شاد بشوم و بدست مزدوران اسیر بشوم. به هرحال تصمیم گرفتم که از طریق میدان مین به هر صورتی که شده راهم را پیدا کنم و به بچه ها ملحق شوم چون هیچ راه دیگری نبود. من متوجه نشدم که چه می گفتند، بعد دیدم که چهار نفر از اطراف دویدند طرفش تا نجاتش بدهند، دیگر ندیدم چه شد و چه کار کردند چون در داخل رودخانه بودم و درختان زیادی جلوی دیدم را گرفتم یک راهی را انتخاب کردم، بالاخره یا به طرف دشمن می روم و یا اینکه برایم کمین می زنند و یا نه، اینکه خداوند راه درست را نصیبم می کند و نجاتم می دهد. بالاخره راه افتادم و بعد از مدتی راهپیمائی در مسیرم به یک ستون از بچههایی که از گردان مقداد بودند برخوردکردم و این نیز یکی از عنایات خداوندی بود که در تقدیر من گذاشته بود تا زنده بمانم و دوباره برگردم پیش بچه ها، انشاءالله بتوانم شکر نعمت های خدا را بجا بیاورم و همان طور که در مهلکه قول دادم، بتوانم بندهی خوبی برایش باشم. **** اکنون سخنی دارم برای خانواده ها،پدر و مادرها و خواهران شهدا و امت شهیدپرور که برای شهدا گریه می کنند و یا برای از دست دادن عزیزشان گریه میکنند، و آن این است که ما هر چه داریم از ارباب است حتی سرمنشاء پیروزی انقلاب اسلامی ما، انقلاب اربابمان بود پس ما باید برای نحوه شهادت و از دست دادن اربابمان بود پس ما باید برای نحوهی شهادت و از دست دادن اربابمان آقا، اباعبدالله گریه بکنیم برای غریبی زینب کبری و یتیمی بچههای اصحاب امام حسین گریه کنیم برای پهلوی بشکسته فاطمه زهرا(س)گریه بکنیم چون رزمنده ها هم برای آنها گریه می کنند، امام هم تا نام حسین(ع) برلب مداح آمد گریه اش گرفت پس باید به الگو نگریست و اگر کسی برای مظلومیت انبیاء و اولیاء و امامان معصوم گریه اش نمی گیرد، به حال خودش گریه کند و بداند که خیلی از غافله عقب است و هنوز درک این مطلب را نکرده که ائمه چه کسانی هستند؟! خدا کیست؟! و اصلا معنویت یعنی چی؟! والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته زندگی نامه ی شهید محسن گلستانی:به نقل از خواهر شهید شهید محسن گلستانی درسال 1340 در محلهای به نام شهرستانک از توابع شهریار در 26 کلیومتری جاده ساوه چشم به جهان گشود. در 2 سالگی همراه با پدر و مادر به چهاردانگه در 12 کیلومتری جاده ساوه نقل مکان کرده و زندگی را در آنجا شروع کرد. در7سالگی راهی مدرسه شد و در تمام دورهی ابتدایی جزء شاگردان ممتاز به حساب می آمد. آرامی و گشاده رویی و متانتش زبانزد بود. بعد از دورهی ابتدایی برای کمک به خانواده مشغول به کار شد در حالی که از آموزش و پرورش برایشان تشویق نامه آمده بود و همهی معلمان اصرار داشتند که باید به درس خود ادامه دهد، محسن از آنجا که دلسوز خانواده بود تصمیم گرفت که درکنار تحصیل، مشغول به کار شود. او در 12 سالگی به شرکت پشم بافی جهان رفت، طی 2 سال کار کردن نتوانست به تحصیلاتش ادامه دهد به همین خاطر از شرکت بیرون آمد و به نقاشی ماشین پرداخت. ساعت 6 صبح به شهر میرفت که هم صنعتی یاد گفته باشد و هم بتواند ادامه تحصیل دهد. محسن در عرض 3 سال استاد نقاشی شد و مشتریان زیادی پیدا کرد و با وجود مشغلههای کاری زیاد و استراحت کم بازهم شاگرد ممتاز بود. محسن در راهپیمایی ها شرکت زیادی میکرد و شب ها دیر به خانه می آمد؛ فعالیتهای انقلابی وی بسیار زیاد بود؛ تا اینکه انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی (ره) به پیروزی رسید. پس از آن به خدمت مقدس سربازی که با شروع جنگ تحمیلی همراه بود رفت. پس از دورهی آموزشی داوطلبانه به کردستان و تا پایان خدمت در سردشت (منطقهی پاک سازی شده) مشغول به خدمت و فعالیت های مذهبی اعم از کلاس مداحی قرآن و اخلاق شد، به همین خاطر چندین بار مورد حمله ی منافقین و کومله دمکرات قرار گرفت. خوشبختانه این دوسال به سر رسید و بعد از پایان خدمت برای رفتن به جبهه به عنوان بسیجی ثبت نام کرد و زمانی که اقوام به او گفتند که شما وظیفه ی خود را انجام داده اید در جواب گفت: «آن دو سال هرچقدر هم که سخت بود وظیفه ی هر فرد ایرانی است که برود و لیکن اگر داوطلبانه و عاشقانه برای جهاد به میدان برود اجر و پاداشی جدا دارد». او از عملیات والفجر مقدماتی وارد لشکر حضرت رسول(ص) شد و تدارکات و سپس در گردان عمار و بعد در گردان حمزه مشغول شد. درعملیات خیبر و بدر از ناحیهی چشم و گوش آسیب دید، در حالی که در بیمارستان قم بستری شده بود و تحت معالجه قرار گرفته بود، نگذاشت خانواده اش با خبر شوند و بعد از معالجه بلافاصله به جبهه برگشت. محسن از صدای گرم و دلنشینی برخوردار بود و بخاطر همین مزیت به عنوان مداح لشکر حضرت رسول(ص) مراسم صبحگاه و دیگر دعاها را انجام میداد. همیشه آرزو داشت که مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود و همان طور که دوست داشت در عملیات پیروز مندانهی والفجر هشت در جاده ی فاو – امالقصر در حالی که دو برادرش حسن و حسین مجروح شده بودند، از ناحیه ی پهلو مورد اصابت گلولهی بعثیون قرار گرفت و در حالی که دست به پهلو داشت در سن 25 سالگی به شهادت رسید. خبر شهادت محسن در منطقه خصوصاً لشکر محمد رسول الله (ص)پیچید،او فرماندهی دستهی اخلاص از گروهان یک گردان حمزه بود و تمام بچه های دستهی اخلاص که همه زیر 20 سال بودند که در منطقه معروف به کودکستان گلستانی بود. او آنقدر با بچهها مهربان و دلسوز بود که بعد از شهادتش بچه ها احساس میکردند پدرشان را از دست داده اند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:22 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
متن زير از نوشتههاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول كنكور پزشكي ميباشد كه در ذيل خدمتتان ارائه ميشود. ------------------------- و چه كسي ميداند كه جنگ چيست؟ چه كسي ميداند فرود يك خمپاره قلب چند نفر را ميدرد؟ چه كسي ميداند سوت خمپاره فردا به قطره اشكي بدل خواهد شد و اين اشك جگرهايي را خواهد سوزاند؟ كيست كه بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري كه فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم كودك در قامت خميده مادر؟ كيست كه بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامهاي و سياه شدن جامهاي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا كه اينجا نباشد، يعني اضطراب كه كودكم كجاست؟ جوانم كجاست؟ دخترم چه شد؟ به كدام گوشه تهران نشستهاي؟ كدام دختر دانشجويي كه حوصله ندارد عكسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوههاي عفاف كه هركدام در پس رنجهاي بيكران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل ميپروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، كه بيشرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند. كدام پسر دانشجويي ميداند هويزه كجاست؟ چه كسي در آن كشته شد و در آن دفن گرديد؟ چگونه بفهمد تانكها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له كردند و اصلاً چه ميداني كه تانك چيست و چگونه سري زير شنيهاي تانك له ميشود؟ آيا ميتوانيد اين مسئله را حل كنيد؛ گلولهاي از دوشيكا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليك ميشود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ كرده و گذر ميكند، معلوم نماييد: - سر كجا افتاده است؟ - كدام زن صيحه ميكشد؟ - كدام پيراهن سياه ميشود؟ - كدام خواهر بي برادر ميشود؟ - آسمان كدام شهر سرخ ميشود؟ - كدام گريبان پاره ميشود؟ - كدام چهره چنگ ميخورد؟ - كدام كودك در انزوا و خلوت خويش اشك ميريزد؟ يا اين مسئله را كه هواپيمايي با يك ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندكروزي را كه با سرعت در جاده مهران – دهلران حركت ميكند مورد اصابت موشك قرار ميدهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر كنيم، معلوم كنيد: - كدام تن ميسوزد؟ - كدام سر ميپرد؟ - چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون كشيد؟ - چگونه بايد آنها را غسل داد؟ - چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش كنيم؟ - چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟ - چگونه ميتواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار كلمات كهنه كتاب لانه كني؟ - كدام مسئله را حل ميكني؟ - براي كدام امتحان، درس ميخواني؟ - به چه اميدي نفس ميكشي؟ - كيف و كلاسور را از چه پر ميكني؟ از خيال. از كتاب. از لقب شامخ دكتر. يا از آدامسي كه مادرت هرروز صبح در كيفت ميگذارد. - كدام اضطراب جانت را ميخورد؟ در رسيدن اتوبوس. دير رسيدن سر كلاس. نمره A گرفتن. - دلت را به چه چيز بستهاي؟ به مدرك. به ماشين. به قبول شدن در دوره فوق دكترا. آري پسرك دانشجو! به تو چه مربوط است كه خانوادهاي در همسايگي تو داغدار شده است. جواني به خاك افتاده و خون شكفته. آري دخترك دانشجو! به تو چه مربوط كه دختران سوسنگرد را به اشك نشاندند و آنان را زنده به گور كردند. در كردستان حلقوم كساني را پاره كردند تا كدهاي بيسيم را بيابند. به تو چه مربوط است كه موشكي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محلهاي نابود شود و يا كارگري كه صبح به قصد كارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همكارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه كردند. به تو چه مربوط كه كودكاني در خرمشهر از تشنگي مردند. هيچ ميدانستي؟ حتماً نه! هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات به هم گره ميخورند به دنبال آب گشتهاي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني؟ و آنگاه كه قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين كودك رفتي تا سيرابش كني،اما ديدي كه كودك ديگر آب نميخواهد!! اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، حرمله مباش كه خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت. خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نميدانم كه اين خون، خون خدا، با حرمله چه ميكند؟!
والسلام |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:19 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
در سنه چهل و نهم هجرت، هنگام شهادت امام حسن مجتبی، دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین میرفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان میگرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان: روز به شب میرسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب میرساند! بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی قیس» آه از سرخی شفقی كه روز را به شب میرساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان میچرخد ! نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز دهها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده، كه: من كنت مولاه فهذا علی مولاه... اما چشمهها كور شده اند و آینهها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهالها را شكسته اند وشكوفهها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده... و دشت، جولانگاه گرگهای گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند. عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است... یعنی باطن قبله را در امام پیداكن ! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را میپرستند. تمامیت دین به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند. نیم قرنی بیش از حجةالوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته، آتش جاهلیت كه د رزیر خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه كشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود كه از حقیقت دین برجای مانده بود، اگرچه امام جماعت این مساجد «ولید»، برادر مادری خلیفه سوم باشد كه از جانب وی حاكم كوفه بود؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگوید: «اگر میخواهید ركعتی چند نیز بر آن بیفزایم !»... اما عدالت كه باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست، گوشه انزوا گرفته باشد. نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند وتاریكی را پرستش كنند ! آنگاه كه دنیا پرستان كور والی حكومت اسلام شوند، كاربدینجا میرسد كه در مسجدهایی كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته اند، درتعقیب فرایض، علی را دشنام میدهند؛ واین رسم فریبكاران است: نام محمد را بر مأذنهها میبرند، اما جان او را كه علی است، دشنام میدهند. تقدیر اینچنین رفته بود كه شب حاكمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق، خون فرزندان رسول خدا باشد. جاهلیت بلد میتی است كه درخاك آن جز شجره زقوم ریشه نمیگیرد. اگرنبود كویر مرده دلهای جاهلی، شجره خبیثه امویان كجا میتوانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند؟ جاهلیت ریشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد، چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها میكند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی میگیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند... آیا فرزندان ابوسفیان كه به حقیقت ایمان نیاورده بودند، همواره فرصتی میجستند كه انتقام «بدر» را از تیره بنیهاشم باز ستانند ؟ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آیا خلافت، مسند خلیفة اللهی انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق، یا اریكه قدرت دنیاپرستان دغل باز است كه چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)كه نیم قرن بعد از رحلت او، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است: ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود ؟... معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید رابه جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار، سخنی به اعتراض برنخاست. اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد میرسد. از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم(ص) تا كاخ خضرای معاویه، از دنیا تا آخرت فاصله بود... با این همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده، این بدعت تازه پدید نمیآمد، كار هرگز بدانجا نمیرسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است ! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان میچرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است. عجبا! «مروان بن حكم بن عاص» كه پیامبر خدا درباره پدرش فرمود: لعنك الله ولعن ما فی صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت میگیرد. عجبا، كار امت محمد به كجا كشیده است ! مروان بن حكم به دروغ میگوید: «معاویه در این كار بر سنت ابوبكر رفته است». و تنها واكنشی كه این سخن در مسجد مدینه بر میانگیزد این است كه «عبدالرحمن بن ابی بكر» فریاد میكند: «دروغ میگویی! ابوبكر فرزندان و خویشاوندان خود را كنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برانگیخت.».... ودیگر هیچ.مروان بن حكم در برابراین سخن چه بگوید ؟ مورخی كه این سخن را از او نقل كرده ایم نوشته است: نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعی دروغی اینچنین بگوید، چرا كه در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبكر میگذشت و مردمی كه مروان برای آنان سخن میگفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا كودكانی نوخاسته بودند كه در این باره چیزی به خاطر نداشتند...
راوی آیا آنان نمیدانستند كه خلافت امتیازی موروثی نیست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد ؟ غبار غفلت بر همه چیز فرو مینشیند و آیینههای طلعت نور كور میشوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطرهها میرود، ونه عجب اگر در دیار كوران بوزینگان را انسان بینگارند ! اكثریت كامل مردم سنه شصت و یكم هجری قمری كسانی بودند كه در دوره عثمان به دنیا آمده، در پایان عهد علی رشد یافته بودند. اكنون در دوره معاویه، اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره ای روشن نداشتند. معاویة ابن بی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واكنون نزدیك به چهل سال ازآن روزها میگذشت. دركتاب «پس از پنجاه سال» در این باره آمده است: پنجاه سالههای این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت سالهها هنگام مرگ وی ده ساله بودند. از آنان كه پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودند، چند تنی باقی بود كه دركوفه، مدینه، مكه و یا دمشق به سر میبردند... اكثریت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعالیت اجتماع را به حركت درمی آورد یعنی آنان كه سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بود، آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشتند، حكومتی بود كه «مغیرة بن شعبه»، «سعید بن عاص»، «ولید»، «عمروبن سعید» و دیگر اشراف زادههای قریش اداره میكردند، مردمانی فاسق، ستمكار، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست. این نسل تاخود و محیط خود را شناخته بود، حاكمان بی رحمی برخود میدید كه هر مخالفی را میكشتند و یا به زندان میافكندند... آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفكر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقههای مسجدها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراخ تر میكرد... { و بالاخره، } هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور میشدند، خویها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش میكردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده میشد: برتری فروشی نژادی، گذشته خود را فرایاد رقیبان خود آوردن، روی در روی ایستادن تیرهها و قبیلهها به خاطر تعصبهای نژادی و كینه كشی از یكدیگر... یك سال پیش از آنكه معاویه بمیرد، حضرت حسین بی علی در ایام حج بنیهاشم را از مردان و زنان و موالیان آنها، پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایان، انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند كه: «یك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذارید، مگر آنكه همه آنها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید.» در سرزمین مِنی، در خیمه بزرگ وافراشته آن حضرت، دویست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند. پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود: «این طاغی با ما و شیعیان ما آن كرد كه شما دیده اید ودانسته اید و شاهدید... اینك من با شما سخنی دارم كه اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق كنید واگر نه، تكذیب؛ واز شما به حقی كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی كه با رسول شما دارم، میخواهم كه این مقام و مجلس را و آنچه از من شنیده اید، به شهرهای خویش بازبرید ودر میان قبایل و عشایر وامانتداران و موثقین خویش بازگو كنید و آنان را به حقی كه برای ما اهل بیت میشناسید دعوت كنید كه من میترسم این امر فراموش شود وحق از میان برود و باطل غلبه یابد... و الله متم نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند كافران نخواهند، به اتمام میرساند.» آنگاه همه آیاتی را كه در شأن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیركرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه را كه در شأن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آنكه روایت كرد و بر این همه، سخنی نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا میگفتند: «اللهم نعم، آری خدایا ما این همه را شنیده ایم و بر آن شهادت میدهیم.» و تابعین نیز میگفتند، «آفریدگارا، ما نیز این سخنان را از صحابه ای كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنیده ایم.» «سلیم بن قیس هلالی كوفی» میگوید: «واز جمله آن مناشدات این بود كه پرسید: خدا را، مگر نه اینكه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بین اصحابش عقد اخوت میبست، او را برادر خویش قرار داد و گفت: انت اخی و انا اخوك فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت. آنان حسین بن علی را تصدیق كردند و گفتند: اللهم نعم.»... «خدا را، مگر نه اینكه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا درداد و گفت كه این سخن مرا شاهدین برای غایبین بازگو كنند؟ گفتند: اللهم نعم. آفریدگارا، آری.» «و باز حسین بن علی پرسید: خدا را، مگر نه اینكه رسول خدا میگفت هر كه میپندارد كه مرا دوست میدارد وعلی را مبغوض، بداند كه دروغ میگوید ؟ و از میان جمع كسی پرسید: یا رسول الله و كیف ذلك ـ چگونه این تلازم وجود دارد ؟ـ و رسول خدا جواب گفت: زیرا كه علی از من است و من از او هستم؛ هر آنكه حب او را در دل دارد، به حقیقت من را دوست میدارد و آن كه مرا دوست میدارد، به حقیقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علی بغض میورزد، به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد، به حقیقت بغض خدا راست كه در دل دارد. و آنها گفتند: آری آفریدگارا، شنیده ایم و بر آن شهادت میدهیم. و بر همین پیمان، پیمانی كه با حسین بن علی بسته بودند پراكنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران وموثقین خویش بازگوكنند.» یك سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت.
راوی كجا رفتند آن تابعین و صحابه ای كه با حسین بن علی در مِنی بر ادای امانت، پیمان تبلیغ بستند ؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آنگونه كه با حسین عهد بسته بودند، در شهرها و در میان قبایل خویش ادا كرده اند ؟ اگر اینچنین بوده، پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن، زنده ای نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیار، مردی كه مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده است ؟ معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت. او «ولید بن عتبه بن ابی سفیان» را كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود مأمور داشت تا برای او از حسین بن علی «عبدالله بن عمر» و «عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد. «ابن شهرآشوب» نام «عبدالرحمن بن ابی بكر» را نیز بر این نامها افزوده است. حال آنكه در منابع دیگر، نامی از او به میان نیامده. عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند، اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود كه دو داعیه دار حق و عدالت باشند؛ اگر اینچنین بود، می بایست كه در وقایع بعد، آن دو را دركنار حسین بن علی بیابیم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودند؛ آن دو داعیه دار نفس خویش بودند، و امام نیز با آگاهی از این حقیقت، حتی برای لحظه ای با آنان در یك جبهه واحد قرار نگرفت، حال آنكه عقل ظاهری اینچنین حكم میكند كه امام حسین برای مبارزه با یزید، مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گردآورد... و آنان كه عقل شیطانی معاویه و شیوههای سیاسی او را میستودند، پر روشن است كه حسین بن علی رانیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت. اما چه باك، سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه كار میآید ؟ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبههایی ازشرك آلوده میشد، چگونه میتوانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماند ؟ ولید بن عتبه كه از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشت، كار را بر او چندان سخت نگرفت. تقاعد عبدالله بن عمر نمیتوانست خطرناك باشد، چرا كه او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبیر، او از آن جربزه شیطانی كه برای فتنه انگیزی لازم است بهره مند بود، اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای كسب قدرت مبارزه میكرد. مورخین درباره ولید بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود كه بتواند با ایشان آنچنان رفتار كند كه یزید بن معاویه میخواست، یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به «عمرو بن سعید بن عاص» سپرد. عبدالله بن زبیر شب شنبه، بیست و هفتم رجب، از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه راهمراه با هشتاد سوار درتعقیب او گسیل داشت، اما عبد الله توانست كه از راههای غیر متعارف خود را به مكه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند.
عبد الله بن زبیر كه بود؟ عبد الله فرزند زبیر و «اسماء» ( دختر ابوبكر، خواهر زاده عایشه»است و عایشه در میان اقوام و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست میداشت. هم او بود كه در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبیر (پدرخویش ) را به وادی تاریك و نا امن دشمنی با علی بن ابی طالب كشاند... حسین بن علی، آنچنان كه میدانیم، برای حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد، اما عبدالله بن زبیر، بالعكس، از خانه كعبه مأمنی برای جان خویش ساخته بود. یزید بن معاویه هرچند برای كشتن عبدالله بن زبیر خانه كعبه را ویران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت باخویش وادار كند. عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجری، یعنی یازده سال بعد نیز در مكه ماند. در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی» كه از جانب خلیفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود، پس از پنج ماه محاصره، بار دیگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوارها وسقف آن را ویران كرد و به آتش كشاند و در نیمه جمادی الآخر، ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام كشت. روز شنبه بیست و هفتم رجب، فردای آن شبی كه ولید امام حسین را به بیعت بایزید فراخوانده بود، ایشان در كوچههای مدینه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كیست ؟ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم كه مروان كیست ؟ ارزش تاریخی این دیدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هویت سیاسی اوست، و گرنه، چرا باید ازاین واقعه سخنی به میان آید ؟ مروان بن حكم به «وزغ بن وزغ» مشهور است و این شهرت به حدیثی بازمی گردد كه درجلد چهارم «مستدرك» از رسول خدا نقل شده است. چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكی مروان، صورت حَشریه او را دیده بود كه فرمود: «او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون» حكم بن عاص، پدر مروان، كسی است كه رسول خدا درباره او فرموده است: لعنك الله و لعن ما فی صلبك. به راستی آن مهربان، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند، چه دیده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخنی اینچنین میفرمود ؟... چه كرده بود این وزغ منفور زشت كه نبی رحمت، او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت خلیفه سوم درتبعید بود، اما «عثمان بن عفان» او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید... او درجنگ جمل ازآتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود كه مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفت، اما پس از جنگ بصره، در شام به معاویه پیوست و بعد از آنكه معاویه بر مسلمین سلطنت یافت، از جانب معاویه به حكومت مدینه و مكه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آنچه علی درباره اش پیش بینی كرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار كوتاه به خلافت رسید؛ آن همه كوتاه كه سگی بینی خود را بلیسد. حال، این مروان بن حكم است كه در برابر امام حسین دركوچههای مدینه ایستاده واورا به سازش با یزید پند میدهد، و چگونه میتوان پند اینچنین كسی را پذیرفت ؟ امام حسین در جواب او فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام... وای بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروایی چون یزید مبتلا شود ! و به راستی ازجدم رسول الله شنیدم كه میفرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است... پس آنگاه كه معاویه را دیدید كه بر منبر من تكیه زده است، شكمش را بدرید، اما وا اسفا كه چون اهل مدینه معاویه رابر منبر جدم دیدند و او را از خلافت بازنداشتند، خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا كرد.» امام شب بیست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدینه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بیت خویش را جز «محمد بن حنیفه» ـ برادرش ـ و «عبد الله بن جعفر بن ابی طالب» ـ شوی زینب كبری ـ باخود برداشت و پس از زیارت قبور، در تاریكی شب روی به راه نهاد در حالی كه این مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین... و این آیه در شأن موسی است، آنگاه كه از مصر به جانب مَدین هجرت میكرد.
راوی و اینچنین بود كه آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد قافله عشق روی به راه نهاد. آری آن قافله، قافله عشق است و این راه، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ. هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سرو سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق درزمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت میرانند. امام در جواب محمد حنیفه ( رحمه الله) كه از سر خیرخواهی راه یمن را به او مینمود، فرمود: «اگر در سراسر این جهان ملجأ و مأوایی نیابم، باز با یزید بیعت نخواهم كرد.» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.
راوی گوش كن كه قافله سالار چه میخواند: و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل... آیا تو میدانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا میخواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد... ای رازداران خزاین غیب، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید. آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم میخواهد... آه از این دلسنگی ! سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز میشود در كجاست؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار میطلبد. یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند. كنج فراغتی و رزقی مكفی... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان میگذرد اما ریشه اش در دل نیست، در باد است. در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر، طوفانی است كه صخرههای بلند را نیز خرد میكند و در مسیر درهها آن همه میغلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد میسازد، پس یاران، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم. بگذار عبدالله بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند. اگر رسم مردانگی سرباختن است، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه: «ای پدر عبدالرحمن، آیا ندانسته ای كه از نشانههای حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمیدانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش مینشستند، آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد.» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است: اخذ عزیز مقتدر. آه یاران! اگر در این دنیای وارونه، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند... بگذار اینچنین باشد. این دنیا و این سر ما! |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:18 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
گفتارمتن فیلمی که هرگز پخش نشد به قلم سید مرتضی آوینی// شمس جهان آراء در شهر کوران اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟ ماه ها ازپایان جنگ و بسته شدن باب جهاد فی سبیل الله گذشته است و برای بسیاری جنگ دیگر جزء خاطره ای دور از یک دوران سپری شده هیچ نیست. اما برای که قسمتی از وجود خویش را درجنگ نهاده است چگونه پایان یابد ؟ برای آن که چشم هایش را در جنگ نهاده است دستش را پایش را دست هایش را پاهایش را و چه بسا چشم ها ودست ها و پاهایش را درجنگ نهاده است چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:17 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال، هیچ از خود پرسیدهای كه چرا اینان خود را «راهیان كربلا» نامیدهاند، با این همه شیدایی و اشتیاق كه هنوز قافله سال شصت و یكم هجری قمری به بیابان كربلا نرسیده است.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:15 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
نوشته اي از شهيد علم الهدي من در سنگر هستم. دراين خانه محقّر. در اين خانه فرياد و سكوت، فرياد عشق و سكوت، در اين سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در اين خانه ساكن و پرجوش و خروش. سكون در كنار رودخانه و هيجان قلب و شور شهادت، خانه نمناك و شيرين ، كوچكى قبر و عظمت آسمان.
امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشكوهى! چه شب با شكوهى است! من به ياد انس على ابن ابيطالب با تاريكى شب و تنهايى او مى��?افتم. او با اين آسمان پرستاره سخن مى��?گفت. سر در چاه نخلستان مى��?كرد و مى��?گريست. در همين تاريكى شب على برمى��?خاست و به نخلستان مى��?رفت. فاطمه وضو مى��?گرفت، پيامبر به سجده مى��?رفت و حسن و حسين به عبادت مى��?پرداختند.
اين خانه كوچك است،اين سنگر، اين گودى در دل زمين، اين گونى��?هاى بر هم تكيه داده شده پر از حرف است، فرياد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلويم را گرفته، قطرات اشكم هديه��?تان باد. تنهايى عميق��?ترين لحظات زندگى يك انسان است.
خدايا اين خانه��?كوچك را براى من مبارك گردان؛ در اين چند روز با خاك انس گرفته��?ام، بوى خاك گرفته��?ام. حال مى��?فهمم كه على ابن ابيطالب چگونه مى��?فرمايد: سجده��?هاى نماز، حركت اوّل خم شدن روى مهر، اين معنا را مى��?دهد كه خاك بوده��?ايم، حركت دوّم اين معنا را دارد كه از خاك برخاسته��?ايم، متولّد شديم. حركت سوّم رفتن دوباره به خاك به اين معناست كه دوباره به خاك برمى��?گرديم مرگ. و حركت چهارم به اين معناست كه دوباره زنده مى��?شويم. حيات قيامت
امّا در اين سنگر هميشه در كنار اين خاكيم و خاك پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى��?گويم. راستى چه خوب است از اين فرصت استفاده كنم و با قرآن آشنا شوم. آيات خدا را بخوانم و بعد حفظ كنم و سپس زمزمه كنم و بعد شعار زندگى كنم. باشد تا اين دل پر هيجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با اين براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.
آيات جهاد را، شهادت، تقوى، ايمان، ايثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پيدا كنم و سنگر كلاس درسم باشد و ميعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه اميدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بيشتر قرآن خواهم خواند.
در اين خانه كوچك كه انتخاب كردم، روزها لحظات به گونه��?اى مى��?گذرد و شبها به گونه��?اى ديگر، روزها در تنهايى با خود سخن مى��?گويم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى كه اسلحه را بر دوش دارم به فكر ذوالفقار مى��?افتم؛ به فكر دست ابوذر مى��?افتم و دست پر توان او .... خدايا اين اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشيرها نزديك بگردان. گاهى اين تصوّر غلط به ذهنم مى��?آيد كه در يك تكرار به سر مى��?برم. يكنواختى و عادت را احساس مى��?كنم.
امّا زندگى در اين خانه كوچك كه يك قلب پرتپش است؛ يك دل خاكى است در زمين خدا، در متن پاكى نمى��?تواند تكرار پذير باشد؛ زيراكه لحظاتى با خدا سخن مى��?گويم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى��?انديشم و زمانى به خمينى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپيمايى��?ها و زمانى لحظه��?اى هم. .. آرى ... تنهايى موهبتى است الهى و در تنهايى مى��?توان به خدا رسيد.
روزها به فكر سربازان صدر اسلام و حماسه��?هاى آنها مى��?افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خيبر،تبوك و....آنها چگونه جهاد كردند و ما چگونه مى��?توانيم به آنها نزديك شويم. در اين انديشه��?ام كه قرآن درباره ياران پيامبر سخن مى��?گويد:
" مفحَمَّدٌ رَسولف اللّهف وَ الَّذينَ مَعَهف أَشفدّاءف عَلىَ الْكففّارف ..." |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:11 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
نوشته اي از شهيد دكتر چمران خدايا ترا شكر ميكنم كه حسين را آفريدي.اي خداي حسين ترا شكر ميكنم كه راه پرافتخار شهادت را در جلوي پاي روندگان حق و حقيقت گذاشتي.
اي حسين، دلم گرفته و روحم پژمرده، در ميان طوفان حوادث كه همچون پر كاه ما را به اينطرف وآن طرف ميكشاند، مايوس و دردمند، فقط بر حسب وظيفه به مبارزه ادامه ميدهم، و گاهگاهي آنقدر زيرفشار روحي كوفته ميشوم كه براي فرار از درد وغم دست بدامان شهادت ميزنم تا ازميان اين گرداب وحشتناكي كه همه را وانقلاب را فروگرفته است لااقل گليم انساني خود را بيرون بكشم و اين عالم دون واين مدعيان دروغين را ترك كنم و با دامني پاك و كفني خونين بلقاء پروردگار نائل آيم ...
اي حسين مقدس، روزگار درازي بود كه هر انقلابي را مقدس ميشمردم و نام او را با ياد تو توام ميكردم و قلب خود را ميگشودم و انقلابيون را و او را در قلب خود جاي ميدادم و به عشق تو او را دوست ميداشتم و بقداست تو او را مقدس ميشمردم و در راه كمك به او از هيچ فداكاري حتي بذل حيات و هستي خود دريغ نميكردم...
اما تجربه، درس بزرگ و تلخي به من داد كه اسلحه و كشتار و انقلاب و حتي شهادت بخودي خود نبايد مورد احترام و تقديس قرار گيرد. بلكه آنچه مهم است انسانيت، فداكاري در راه آرمان انسانها، غلبه بر خودخواهي و غرور و مصالح پست مادي و ايمان به ارزشهاي الهي است. مقاومت فلسطين براي ما به صورت بت درآمده بود و بيچون و چرا آنرا ميپذيرفتيم و ميپرستيديم و راهش را كارش را و توجيهاتش را قبول ميكرديم. اما دريافتم كه بيش از هر چيز انسانيت و ارزشهاي انساني و خدائي ارزش دارد ـ و هيچ چيز نميتواند جاي آنرا بگيرد بايد انسان ساخت، بايد هدف را بر اساس سلسله ارزشها معين نمود و معيار سنجش را فقط و فقط بر مبناي انسانيت و ارزشهاي خدايي قرار داد.
اي حسين، امروز نيز ترا تقديس ميكنم، اما تقديسي عميقتر و پرشورتر كه تا ا عماق وجودم و تا آسمان روحم به تو عشق ميورزد و ترا ميخواهد و ترا ميجويد. اي حسين، دردمندم، دلشكستهام، و احساس ميكنم كه جز تو و را ه تو داروئي ديگر تسكين بخش قلب سوزانم نيست ... اي حسين! در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش ميكشيد، ميبوسيدي وداع ميكردي، آيا ممكن است، هنگاميكه من نيز به خاك و خون خود مي غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا بتو و به خداي تو سيراب كني؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:9 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
(خاطره ای زیبا از "امیرعباس" رزمنده دوران دفاع مقدس)
زمان عبور از روی پل خيبر فرا رسيد. هنگام سحر بود و هوا تاريک. تويوتای نخست را سوار شديم. بنا بود که راننده آرام حرکت کند تا خودروهای بعدی به ستون و بدون فاصلهی چشمگير همراه شوند.
اما رانندهی ما برای اينکه نشان دهد چقدر استاد است، تخته گاز می رفت. ما هم نيشمان تا بناگوش باز بود و کيف می کرديم.
در ميان پل رسيديم به تويوتايی که با زاويهی 45 درجه منحرف شده بود و يکی از چرخهای جلوش از پل خارج شده بود و کجدارمريض مانده بود تا فکری به حالش بکنند. نيشهای مبارک بسته شد و تا رسيدن به مقصد هر چه ذکر بلد بوديم زير لب خوانديم. موقع پياده شدن با ژست تشکر، متلکی به راننده گفتم و او بلند خنديد و التماس دعا گفت. فکر میکنم جملهام اين بود: «اخوی خيلی ممنون که ما را شهيد نکردی!»
خلاصه در قسمتی از عقبهی جزيره مجنون – که نمیدانم کجا بود - اتراق کرديم. منتظر بوديم تا به خط برويم. صبح که شد طبيعت زيبای جزيره چشمانمان را مسحور کرد. زيبايی هور را فقط بايد ديد.
آب راکد، زلال و شفاف با عمق 1 الی 8 متر و با پوشش گياهی بسيار فشرده.
توضیح راجع به این تصویر: تصویر پشت زمینه این شهید والامقام تصویری بسیار زیبا و استثنائی از هورالعظیم جزیره مجنون می باشد.
همه فکر میکنند که پوشش هور به نی خلاصه می شود؛ اما در هور به جز نی (که 2 تا 7 متر ارتفاع دارد و در جاهای عميق می رويد) بَردی و چولان نيز وجود دارد. ارتفاع بردی 1 تا 2 متر است و در آبهای نيمهعميق می رويد؛ در جاهای کمعمق شاهد چولان، با ارتفاع کمتر از نيم متر هستيم.
چند نوع گل نيز کم و بيش و پراکنده رشد می کنند که من اسم يکی از آنها را که بيشتر به چشم می خورد، نيلوفر آبی گذاشته بودم و چه بسا در اصل هم همين اسم را داشت، چون شکل نيلوفر بود. حرکت در هور به دليل همين پوشش گياهی با زحمت ميسر است. قايقها از آبراههای مصنوعی و يا نهرها عبور می کنند و البته بلمها می توانند از محل عبور حيوانات وحشی (مثل گراز) هم بگذرند که امکان تصادف (به اون معنا) هم منتفی نيست.
نیهای جزيره بهترين محل برای کمين زدن به دشمن (به ويژه در جزيره مجنون شمالی) بود. به همين منظور پلهای شناور (خيبری) در ميان نیها به هم متصل میشد و تشکيل يک پاسگاه مخفی را می داد که رزمندگان شبانه روز در آن نگهبانی می دادند که خود حکايت مفصلی دارد و چون خاطرهاش به اين اعزام مربوط نمیشود، بماند برای توفيقی ديگر.
در همان يکی دو ساعت اول بعد از طلوع آفتاب هيجان خط مقدم در وجودمان نوسان گرفت. گلولههای پراکندهی توپ و خمپاره 120 ميلیمتری به صورت پراکنده به زمين می خورد.
آتش توپخانهی خودی هم قطع نمیشد. هميشه لحظات اول ورود به خط سوم برايم شيرين و پر از هيجان بود؛ اما به سرعت همه چيز عادی می شد و فقط به مأموريتمان فکر می کرديم. بچه ها با اينکه وصيتنامه نوشته و تحويل داده بودند، باز هم چيزهايی مینوشتند و برخی مشغول نامه نگاری بودند. اما من هميشه اين کارها را پشت خط و در حد افراطی انجام می دادم (به ويژه نامهنگاری را) و در خط، کمتر به اين امور میپرداختم. هميشه به محض اينکه به سروصدای انفجار و شليک توپخانه میرسيديم، می نشستم و فکر می کردم که تا چند ساعت يا چند روز ديگر ممکن است برخی دوستانمان به شهادت برسند و تلاش می کردم که با همه مهربان باشم.
در حالی که در اطراف قدم می زدم، و از شور و هيجان و زيبايیهای طبيعت لذت می بردم، ماجرايی پيش آمد که هيجان و شور و نشاط را به اوج رساند. يکی از هواپيماهای دشمن که کمی رويش زياد شده بود و برای عکس برداری در ارتفاع پايين پرواز میکرد، توسط يک بسيجی، با توپ ضدهوايی چهار لول منهدم شد.
چهارلول همزمان با ما وارد منطقه شده بود و هنوز به قول خودشان يک پدال هم نزده بود و پدال آزمايشی را به شکم هواپيمای دشمن خالی کرد. می توان فرض کرد که خلبان با توجه به عکسهای هوايی روز قبل، گمان نمی کرده که در آن مسير پدافند هوايی وجود داشته باشد.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:59 توسط مرکز اطلاع رسانی شهید مجتبی محمدی دارانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عملیات خیبر طلائیه جزیره مجنون
|